تبليغاتX
دیوونه

+ نوشته شده در  جمعه 12 تیر1388ساعت 12:19  توسط سهیل | 
 پيشگفتار 

در نگاه به قلّه ‏هاي رفيع ايمان و شجاعت و وفا، چشم ما به وارسته مردي بزرگ و بي ‏بديل مي ‏افتد، به نام عبّاس فرزند رشيد اميرالمؤمنين(ع) كه در فضل و كمال و فتوّت و رادمردي، الگويي برجسته است. در اخلاص و استقامت و پايمردي، نمونه است و در هر خصلت نيك و صفت ارزشمندي، كه كرامت يك انسان به آن بسته است، سرمشق است. ما پيوسته دين باوري و حقجويي و باطل ستيزي و جانبازي را از او آموخته ‏ايم و نسل الله ‏اكبرِ امروز، وامدار مكتب جهاد و شهادتي است كه اباالفضل(ع) در آن مكتب، علمدار است و همچون خورشيد، درخشان.

اينك، گرچه از صحنه‏ هاي آن همه ايثار و دلاوري و وفا كه در عاشورا اتّفاق افتاد و آينه‏ اي فضيلت نما پيش چشم جهانيان نهاد، بيش از هزار و سيصد سال ميگذرد، امّا تاريخ، روشن از كرامت هاي عباس بن علي(ع) است و نام ‏او با وفا، ادب، ايثار و جانبازي همراه است و گذشتِ اين همه سال، كمترين غباري بر سيماي فتوّتي، كه در رفتار آن حضرت جلوه‌گر شد، ننشانده است.

عاشورا روز پر شكوه و الهام بخش و پر حماسه‏ اي بود كه انسانهايي والا و روح‏هايي بزرگ و اراده‏هايي عظيم، عظمت و والايي خود را به جهانيان نشان دادند و تاريخ از فداكاري عاشوراييان، روح و جان گرفت و زمان با نبض كربلاييانِ قهرمان و حماسه آفرين، تپيد. كربلا مكتبي شد آموزنده و سازنده، كه فارغ التحصيلان آن، در رشتهء ايمان و اخلاص و تعهّد و جهاد، مدرك و مدال گرفتند و ... عباس از زبده ‏ترين معرفت آموختگان آن دانشگاه بود.

هنوز هم اين مكتبِ عالي باز است و دانشجو مي‏پذيرد و يكي از استادان اين دوره ‏هاي آموزشِ وفا و مراحلِ كسبِ معرفت، علمدار كربلاست، ايستاده بر بلنداي عشق و شهامت، كه با دستان بريده ‏اش معبرِ آزادگي را ميگشايد و راه نور را نشان مي‏دهد و اين حقايق، همه در نام عبّاس نهفته است و همراه با اين نام،عطر يك «فرهنگ» به مشام جان مي‏رسد.

عبّاس يعني تا شهادت يكّه تازي             عبّاس يعني عشق، يعني پاكبازي

عبّاس يعني با شهيدان همنوازي             عبّاس يعني يك نيستان تكنوازي(1)

ما براي رسيدن به سرچشمة يقين و كوثر ايمان، نيازمند راهنماييم. جانمان تشنه است و دلهايمان مشتاق. اولياي دين و سرمشق هاي پاكي و فضيلت مي‏توانند راه را نشانمان دهند و از زمزم گوارايي كه در اختيارشان است سيرابمان سازند.

اگر در امتداد «اسوه ‏ها» به عبّاس بن علي(ع) مي‏رسيم براي روشني چراغي است كه پيش پاي انسان‏ها افروخته است و از آن دور دستها ما را به اين راه فرا مي‏خواند. او الگو و سرمشق است، نه تنها در شجاعت و رزم آوري، بلكه در ايمان و معنويّت هم؛ نه فقط در مقاومت و استواري، در عبادت و شب زنده داري هم؛ نه تنها در روحية سلحشوري و حماسه، كه در اخلاص و آگاهي و معرفت و وفا هم.

آنچه مي‏خوانيد گوشه‏اي از شخصيّت حضرت اباالفضل(ع) را ترسيم مي‏كند، باشد كه نام و ياد و زندگينامة آن شهيد بزرگ و سردار رشيد، چراغ يقين و شعلة ايمان را در ذهن و زندگي‏مان روشن سازد

 
ميلاد فرزند شجاعت

سالها از شهادت جانگداز دختر پيامبر، حضرت زهرا ميگذشت. حضرت علي(ع) پس از فاطمه با امامه (دختر زادة پيامبر اكرم) ازدواج كرده بود. امّا با گذشت بيش از ده سال از آن داغ جانسوز، هنوز هم غم فراق زهرا در دل علي(ع) بود.

براي خاندان پيامبر، سرنوشتي شگفت رقم زده شده بود. بني هاشم، در اوج عزّت و بزرگواري، مظلومانه مي‏زيستند. وقتي علي(ع) به فكر گرفتن همسر ديگري بود، عاشورا در برابر ديدگانش بود. برادرش «عقيل » را كه در علم نسب‏ شناسي وارد بود و قبايل و تيره‏ هاي گوناگون و خصلتها و خصوصيّتهاي اخلاقي و روحي آنان را خوب مي‏شناخت طلبيد. از عقيل خواست كه: برايم همسري پيدا كن شايسته و از قبيله ‏اي كه اجدادش از شجاعان و دلير مردان باشند تا بانويي اين چنين، برايم فرزندي آورد شجاع و تكسوار و رشيد.(2)

پس از مدّتي، عقيل زني از طايفة كلاب را خدمت اميرالمؤمنين(ع) معرفي كرد كه آن ويژگي ها را داشت. نامش «فاطمه»، دختر حزام بن خالد بود و نياكانش همه از دليرمردان بودند. از طرف مادر نيز داراي نجابت خانوادگي و اصالت و عظمت بود. او را فاطمة كلابيّه مي گفتند و بعدها به «امّ‏ البنين» شهرت يافت، يعني مادرِ پسران، چهار پسري كه به ‏دنيا آورد و عبّاس يكي از آنان بود.

عقيل براي خواستگاري او نزد پدرش رفت. وي از اين موضوع استقبال كرد و با كمال افتخار، پاسخ آري گفت. حضرت علي(ع) با آن زن شريف ازدواج كرد. فاطمة كلابيّه سراسر نجابت و پاكي و خلوص بود. در آغاز ازدواج، وقتي وارد خانة علي(ع) شد، حسن و حسين (عليهماالسلام) بيمار بودند. او آنان را پرستاري كرد و ملاطفت بسيار به آنان نشان داد(3).

گويند: وقتي او را فاطمه صدا كردند گفت: مرا فاطمه خطاب نكنيد تا ياد غمهاي مادرتان فاطمه زنده نشود، مرا خادم خود بدانيد.

ثمرة ازدواج حضرت علي با او، چهار پسر رشيد بود به نامهاي: عبّاس، عبدالله، جعفر و عثمان، كه هر چهار تن سالها بعد در حادثة كربلا به شهادت رسيدند. عباس، قهرماني كه در اين بخش از او و خوبي‏ها و فضيلتهايش سخن ميگوييم، نخستين ثمرة اين ازدواج پر بركت و بزرگترين پسر امّ البنين بود.

فاطمة كلابيه (امّ البنين) زني داراي فضل و كمال و محبّت به خاندان پيامبر بود و براي اين دودمانِ پاك، احترام ويژه ‏اي قائل بود. اين محبت و مودّت و احترام، عمل به فرمان قرآن بود كه اجر رسالت پيامبر را «مودّت اهل بيت» دانسته است(4). او براي حسن، حسين، زينب و امّ كلثوم، يادگاران عزيز حضرت زهرا (س)، مادري مي‏كرد و خود را خدمتكار آنان مي‏دانست. وفايش نيز به اميرالمؤمنين (ع) شديد بود. پس از شهادت علي(ع) به احترام آن حضرت و براي حفظ حرمت او، شوهر ديگري اختيار نكرد، با آن كه مدّتي نسبتاً طولاني (بيش از بيست سال) پس از آن حضرت زنده بود.(5)

ايمان والاي امّ البنين و محبتش به فرزندان رسول خدا چنان بود كه آنان را بيشتر از فرزندان خود، دوست مي‏داشت. وقتي حادثة كربلا پيش آمد، پيگير خبرهايي بود كه از كوفه و كربلا مي‏رسيد. هركس خبر از شهادت فرزندانش مي‏داد، او ابتدا از حال حسين(ع) جويا مي‏شد و برايش مهمتر بود.

عبّاس بن علي(ع) فرزند چنين بانوي حق شناس و بامعرفتي بود و پدري چون علي بن ابي طالب(ع) داشت و دست تقدير نيز براي او آينده ‏اي آميخته به عطر وفا و گوهر ايمان و پاكي رقم زده بود.

ولادت نخستين فرزند امّ البنين، در روز چهارم شعبان سال 26 هجري در مدينه بود.(6) تولّد عباس، خانة علي و دل مولا را روشن و سرشار از اميد ساخت، چون حضرت مي‏ديدند در كربلايي كه در پيش است، اين فرزند، پرچمدار و جان نثار آن فرزندش خواهد بود وعباسِ علي، فداي حسينِ فاطمه خواهد گشت.

وقتي به دنيا آمد حضرت علي(ع) در گوش او اذان و اقامه گفت، نام خدا و رسول را بر گوش او خواند و او را با توحيد و رسالت و دين، پيوند داد و نام او را عباس نهاد(7). در روز هفتم تولّدش طبق رسم و سنّت اسلامي گوسفندي را به عنوانِ عقيقه ذبح كردند و گوشت آن را به فقرا صدقه دادند(8).

آن حضرت، گاهي قنداقة عبّاس خردسال را در آغوش ميگرفت و آستينِ دستهاي كوچك او را بالا مي‏زد و بر بازوان او بوسه مي‏زد و اشك مي‏ريخت. روزي مادرش امّ البنين كه شاهد اين صحنه بود، سبب گرية امام را پرسيد. حضرت فرمود: اين دستها در راه كمك و نصرت برادرش حسين، قطع خواهد شد؛ گريهء من براي آن روز است(9).

با تولّد عبّاس، خانة علي(ع) آميخته ‏اي از غم و شادي شد: شادي براي اين مولود خجسته، و غم و اشك براي آينده‏ اي كه براي اين فرزند و دستان او در كربلا خواهد بود.

عبّاس در خانة علي(ع) و در دامان مادرِ با ايمان و وفادارش و در كنار حسن و حسين (عليهماالسلام) رشد كرد و از اين دودمان پاك و عترتِ رسول، درسهاي بزرگ انسانيت و صداقت و اخلاق را فرا گرفت.

تربيت خاصّ امام علي(ع) بي‏ شك، در شكل دادن به شخصيت فكري و روحي بارز و برجستهء اين نوجوان، سهم عمده‏ اي داشت و درك بالاي او ريشه در همين تربيتهاي والا داشت.

روزي حضرت امير(ع) عبّاسِ خردسال را در كنار خود نشانده بود، حضرت زينب (س) هم حضور داشت. امام به اين كودك عزيز گفت: بگو يك. عبّاس گفت: يك. فرمود: بگو دو. عباس از گفتن خودداري كرد و گفت: شرم مي‏كنم با زباني كه خدا را به يگانگي خوانده ‏ام دو بگويم. حضرت از معرفت اين فرزند خشنود شد و پيشاني عبّاس را بوسيد(10).

استعداد ذاتي و تربيت خانوادگي او سبب شد كه در كمالات اخلاقي و معنوي، پا به پاي رشد جسمي و نيرومندي عضلاني، پيش برود و جواني كامل، ممتاز و شايسته گردد. نه‏ تنها در قامت رشيد بود، بلكه در خِرد، برتر و درجلوه‏ هاي انساني هم رشيد بود. او مي‏دانست كه براي چه روزي عظيم، ذخيره شده است تا در ياري حجّت خدا جان نثاري كند. او براي عاشورا به دنيا آمده بود.

اين حقيقت، موردتوجّه علي(ع) بود، آنگاه كه مي‏خواست با امّ البنين ازدواج كند. وقتي هم كه حضرت امير در بستر شهادت افتاده بود، اين «راز خون» را به ياد عبّاس آورد و در گوش او زمزمه كرد.

شب 21 رمضان سال 41 هجري بود. علي(ع) در آخرين ساعات عمر خويش،عبّاس را به آغوش گرفت و به سينه چسبانيد و به اين نوجوان دلسوخته، كه شاهد خاموش شدن شمع وجود علي بود، فرمود: پسرم، به زودي در روز عاشورا، چشمانم به وسيلة تو روشن ميگردد؛ پسرم، هرگاه روز عاشورا فرا رسيد و بر شريعة فرات وارد شدي، مبادا آب بنوشي در حالي كه برادرت حسين(ع) تشنه است.(11)

اين نخستين درس عاشورا بود كه در شب شهادت علي(ع) آموخت و تا عاشورا پيوسته در گوش داشت.

شايد در همان لحظات آخر عمر علي(ع) كه فرزندانش دور بستر او حلقه زده بودند و نگران آينده بودند، حضرت به فراخور هر يك، توصيه‏ هايي داشته است. بعيد نيست كه دست عبّاس را در دست حسين(ع) گذاشته باشد و عبّاس را سفارش كرده باشد كه: عباسم، جان تو و جان حسينم در كربلا! مبادا از او جدا شوي و تنهايش گذاري!

عبّاس، نجابت و شرافت خانوادگي داشت و از نفسهاي پاك و عنايتهاي ويژة علي(ع) و مادرش امّ البنين برخوردار شده بود. امّ البنين هم نجابت و معرفت و محبّت به خاندان پيامبر را يكجا داشت و در ولا و دوستي آنان، مخلص و شيفته بود. از آن سو نزد اهل بيت هم وجهه و موقعيّت ممتاز و مورد احترامي داشت. اين كه زينب كبري پس از عاشورا و بازگشت به مدينه به خانة او رفت و شهادت عبّاس و برادرانش را به اين مادرِ داغدار تسليت گفت(12) و پيوسته به خانة او رفت و آمد مي‏كرد و شريك غمهايش بود، نشانِ احترام و جايگاه شايستة او در نظر اهل‏بيت بود


 
فصل جواني

از روزي كه عبّاس، چشم به جهان گشوده بود اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين را در كنار خود ديده بود و از ساية مهر و عطوفت آنان و از چشمة دانش و فضيلتشان برخوردار و سيراب شده بود.

چهارده سال از عمر عبّاس در كنار علي(ع) گذشت، دوراني كه علي(ع) با دشمنان درگير بود. گفته‏ اند عبّاس در برخي از آن جنگها شركت داشت، در حالي كه نوجواني در حدود دوازده ساله بود، رشيد و پرشور و قهرمان كه در همان سنّ و سال حريف قهرمانان و جنگاوران بود. علي(ع) به او اجازة پيكار نمي‏داد،(13) به امام حسن و امام حسين هم چندان ميدانِ شجاعت نمايي نمي‏داد. اينان ذخيره‏ هاي خدا براي روزهاي آيندة اسلام بودند و عبّاس مي‏بايست جان و توان و شجاعتش را براي كربلاي حسين نگه دارد و علمدار سپاه سيدالشهدا باشد.

برخي جلوه ‏هايي از دلاوري اين نوجوان را در جبهة صفّين نگاشته ‏اند. اگر اين نقل درست باشد، ميزان رزم آوري او را در سنين نوجواني و دوازده سالگي نشان مي‏دهد.

مگر برادرزاده‏ اش حضرت قاسم سيزده ساله نبود كه آن حماسه را در ركاب عمويش آفريد و تحسين همگان را برانگيخت؟ مگر پدرش علي بن ابي طالب(ع) در جواني با قهرمانان نام آور عرب، همچون «مرحب» در جنگ خيبر و «عمروبن عبدودّ» در جنگ خندق درگير نشد و آنان را به هلاكت نرساند؟ مگر عباس، برادر امام حسن و امام حسين ومحمد حنفيّه و زينب و كلثوم نبود؟ مگر نياكانش ازناحية مادر در قبيلة «كلاب» همه از سلحشوران و تكسواران عرصه ‏هاي رزم وشجاعت و شمشيرزني و نيزه افكني نبودند؟ عباس، محلّ تلاقي دو رگ و ريشة شجاعت بود، هم از سوي پدر كه علي(ع) بود و هم از طرف مادر. و امّا آن حماسه آفريني در سنّ نوجواني:

در يكي از روزهاي نبرد صفّين، نوجواني از سپاه علي(ع) بيرون آمد كه نقاب بر چهره داشت و از حركات او نشانه‏ هاي شجاعت و هيبت و قدرت هويدا بود. از سپاه شام كسي جرأت نكرد به ميدان آيد. همه ترسان و نگران، شاهد صحنه بودند. معاويه يكي از مردان سپاه خود را به نام «ابن شعثاء»كه دليرمردي برابر با هزاران نفر بود صدا كرد و گفت: به جنگ اين جوان برو. آن شخص گفت: اي امير، مردم مرا با ده هزار نفر برابر مي‏دانند، چگونه فرمان مي‏دهي كه به جنگ اين نوجوان بروم؟ معاويه گفت: پس چه كنيم؟ ابن شعثاء گفت: من هفت پسر دارم، يكي از آنان را مي‏فرستم تا او را بكشد. گفت: باشد. يكي از پسرانش را فرستاد، به دست اين جوان كشته شد. ديگري را فرستاد، او هم كشته شد. همهء پسرانش يك به يك به نبرد اين شير سپاه علي(ع) آمدند و او همه را از دم تيغ گذراند.

خود ابن شعثاء به ميدان آمد، در حالي كه ميگفت: اي جوان، همهء پسرانم را كشتي، به خدا پدر و مادرت را به عزايت خواهم نشاند. حمله كرد و نبرد آغاز شد و ضرباتي ميان آنان ردّ و بدل گشت. با يك ضربت كاري جوان، ابن ‏شعثاء به خاك افتاد و به پسرانش پيوست. همهء حاضران شگفت زده شدند. اميرالمؤمنين او را نزد خود فراخواند، نقاب از چهره‏اش كنار زد و پيشاني او را بوسه زد. ديدند كه او قمر بني هاشم عباس بن علي(ع) است.(14)

نيز آورده‏ اند در جنگ صفين، در مقطعي كه سپاه معاويه بر آب مسلّط شد و تشنگي، ياران علي(ع) را تهديد مي‏كرد، فرماني كه حضرت به ياران خود داد و جمعي را در ركاب حسين(ع) براي گشودن شريعه و باز پس گرفتن آب فرستاد، عباس بن علي هم در كنار برادرش و يار و همرزم او حضور داشته است.

اينها گذشت و سال چهلم هجري رسيد و فاجعهء خونين محراب كوفه اتّفاق افتاد. وقتي علي(ع) به شهادت رسيد، عباس بن علي چهارده ساله بود و غمگينانه شاهد دفن شبانه و پنهاني اميرالمؤمنين(ع) بود. بي شك اين اندوه بزرگ، روح حسّاس او را به سختي آزرد. امّا پس از پدر، تكيه گاهي چون حسنين (عليهماالسلام) داشت و در ساية عزّت و شوكت آنان بود. هرگز توصيه‏ اي را كه پدرش در شب 21 رمضان درآستانة شهادت به عباس داشت از ياد نبرد. از او خواست كه در عاشورا و كربلا حسين را تنها نگذارد. مي‏دانست كه روزهاي تلخي در پيش دارد و بايد كمر همّت و شجاعت ببندد و قرباني بزرگ مناي عشق دركربلا شود تا به ابديّت برسد.

ده سال تلخ را هم پشت سر گذاشت. سالهايي كه برادرش امام حسن مجتبي(ع) به امامت رسيد، حيله گري‏هاي معاويه، آن حضرت را به صلح تحميلي وا داشت. ستمهاي امويان اوج گرفته بود. حجربن عدي و يارانش شهيد شدند؛ عمروبن حمق خزاعي شهيد شد، سختگيري به آل علي ادامه داشت. در منبرها وعّاظ و خطباي وابسته به دربارِ معاويه، پدرش علي(ع) را ناسزا ميگفتند. عباس بن علي شاهد اين روزهاي جانگزاي بود تا آن كه امام حسن به شهادت رسيد. وقتي امام مجتبي، مسموم و شهيد شد، عباس بن علي 24 سال داشت. باز هم غمي ديگر برجانش نشست.

پس از آن كه امام مجتبي(ع) بني هاشم را در سوگ شهادت خويش، گريان نهاد و به ملكوت اعلا شتافت، بستگان آن حضرت، بار ديگر تجربة رحلت رسول خدا و فاطمة زهرا وعلي مرتضي را تكرار كردند و غمهايشان تجديد شد. خانة امام مجتبي پر از شيون و اشك شد. عباس بن علي نيز ازجمله كساني بود كه با گريه و اندوه براي برادرش مرثيه خواند و خاك عزا بر سر و روي خود افكند و از جان صيحه كشيد(15).

امّا چاره ‏اي نبود، مي‏بايست اين كوه غم را تحمل كند و دل به قضاي الهي بسپارد و خود را براي روزهاي تلخ‏تري آماده سازد. امام حسن مجتبي(ع) را غسل دادند و كفن كردند. عبّاس در مراسم غسل پيكر مطهّر امام حسن(ع) با برادران ديگرش (امام حسين و محمد حنفيّه) همكاري و همراهي داشت(16) و شاهد غمبارترين وتلخ‏ترين صحنهء مظلوميّت اهل‏بيت بود. آنگاه كه تابوت امام مجتبي(ع) را وارد حرم پيامبر(ص) كردند تا تجديد ديداري با آن حضرت كنند، مروانيان پنداشتند كه مي‏خواهند آن جا دفن كنند و جلوگيري كردند و تابوت امام حسن(ع) را تيرباران نمودند.در اين صحنه ‏ها بود كه خشم جوانان غيرتمند بني هاشم برانگيخته شد و اگر سيد الشهدا(ع) آنان را به خويشتن‏داري و صبر دعوت نكرده بود، دستهايي كه به قبضه‏ هاي شمشير رفته بود زمين را از خون دشمنانِ بدخواه سيراب مي‏كرد. عباس رشيد نيز در جمع جوانان هاشمي، جرعه جرعه غصه مي‏خورد و بنابه تكليف، صبر مي‏كرد. مي‏خواست كه شمشير بركشد و حمله كند، امّا حسين بن علي نگذاشت و او را به بردباري و خويشتن‏داري دعوت كرد و وصيّت امام مجتبي(ع) را يادآور شد كه گفته بود خوني ريخته نشود(17).

اين سالها نيز گذشت. عباس بن علي(ع) زير ساية برادر بزرگوارش سيدالشهدا(ع) و در كنار جوانان ديگري از عترت پيامبر خدا مي‏زيست و شاهد فراز و نشيبهاي روزگار بود.

عباس چند سال پس از شهادت پدر در سنّ هجده سالگي در اوائل امامت امام مجتبي با لُبابه، دخترعبدالله بن عباس ازدواج كرده بود. ابن عباس راوي حديث و مفسّر قرآن و شاگرد لايق و برجستة علي(ع) بود. شخصيّت معنوي و فكري اين بانو نيز در خانة اين مفسّر امّت شكل گرفته و به علم و ادب آراسته بود. از اين ازدواج دو فرزند به نامهاي «عبيدالله» و «فضل» پديد آمد(18) كه هر دو بعدها از عالمان بزرگ دين و مروّجان قرآن گشتند. از نوادگان حضرت اباالفضل(ع) نيز كساني بودند كه در شمار راويان احاديث و عالمان دين در عصر امامان ديگر بودند(19) و اين نور علوي كه در وجود عباس تجلّي داشت، در نسلهاي بعد نيز تداوم يافت و پاسداراني براي دين خدا تقديم كرد كه همه از عالمان و عابدان و فصيحان و اديبان بودند.(20)

آن حضرت، در مدينه و در جمع بني هاشم مي‏زيست و زمان همچنان ميگذشت تا آن كه سال شصت هجري رسيد و حادثة كربلا و نقش عظيمي كه وي در آن حماسه آفريد. با اين بخش از زندگي الهام بخش او در آينده آشنا خواهيم شد.

عباس درهمة دوران حيات، همراه برادرش حسين(ع) بود و فصل جواني ‏اش در خدمت آن امام گذشت. ميان جوانان بني‏ هاشم شكوه و عزّتي داشت و آنان برگرد شمع وجود عباس، حلقه‏ اي از عشق و وفا به وجود آورده بودند و اين جمعِ حدوداً سي نفري، در خدمت و ركاب امام حسن و امام‏ حسين همواره آماده دفاع بودند و در مجالس و محافل، از شكوه اين جوانان، به ويژه از صولت و غيرت و حميّت عباس سخن بود.

آن روز هم كه پس از مرگ معاويه، حاكم مدينه مي‏خواست درخواست و نامة يزيد را دربارة بيعت با امام حسين(ع) مطرح كند و ديداري ميان وليد و امام در دارالاماره انجام گرفت، سي نفر از جوانان هاشمي به فرماندهي عباس‏ بن علي(ع) با شمشيرهاي برهنه، آماده و گوش به فرمان، بيرون خانة وليد و پشت در ايستاده بودند و منتظر اشارة امام بودند كه اگر نيازي شد به درون آيند و مانع بروز حادثه ‏اي شوند. كساني هم كه از مدينه به مكه و از آن‏جا به كربلا حركت كردند، تحت فرمان اباالفضل(ع) بودند(21).

اينها، گوشه‏ هايي از رخدادهاي زندگي عباس در دوران جواني بود تا آن كه حماسة عاشورا پيش آمد و عباس، وجود خود را پروانه ‏وار به آتشِ عشقِ حسين زد و سراپا سوخت و جاودانه شد درود خدا و همهء پاكان بر او باد.

 
 
سيماي اباالفضل(ع)

هم چهرة عباس زيبا بود، هم اخلاق و روحيّاتش. ظاهر و باطن عباس نوراني بود و چشمگير و پرجاذبه. ظاهرش هم آيينة باطنش بود. سيماي پر فروغ و تابنده ‏اش او را همچون ماه، درخشان نشان مي‏داد و در ميان بني هاشم، كه همه ستارگانِ كمال و جمال بودند، اباالفضل همچون ماه بود؛ از اين رو او را «قمر بني هاشم» ميگفتند.

در ترسيم سيماي او، تنها نبايد به اندام قوي و قامت رشيد و ابروان كشيده و صورت همچون ماهش بسنده كرد؛ فضيلتهاي او نيز، كه درخشان بود، جزئي از سيماي اباالفضل را تشكيل مي‏داد. از سويي نيروي تقوا، ديانت و تعهّدش بسيار بود و از سويي هم از قهرمانان بزرگ اسلام به‏ شمار مي‏ آمد. زيبايي صورت و سيرت را يكجا داشت. قامتي رشيد و بر افراشته، عضلاتي قوي‏ و بازواني ستبر وتوانا و چهره ‏اي نمكين و دوست داشتني داشت. هم وجيه بود، هم مليح. آنچه خوبان همه داشتند، او به تنهايي داشت.

وقتي سوار بر اسب مي‏شد، به خاطر قامت كشيده ‏اش پاهايش به زمين مي‏رسيد و چون پاي در ركاب اسب مي‏نهاد، زانوانش به گوشهاي اسب مي‏رسيد.(22) شجاعت و سلحشوري را از پدر به ارث برده بود و در كرامت و بزرگواري و عزّت نفس و جاذبة سيما و رفتار، يادگاري از همة عظمتها و جاذبه‏ هاي بني‏ هاشم بود. بر پيشاني‏ اش علامت سجود نمايان بود و از تهجّد و عبادت و خضوع و خاكساري در برابر «اللّه» حكايت مي‏كرد. مبارزي بود خدا دوست و سلحشوري آشنا با راز و نيازهاي شبانه.

قلبش محكم و استوار بود همچون پارة آهن. فكرش روشن و عقيده ‏اش استوار و ايمانش ريشه ‏دار بود. توحيد و محبّت خدا در عمق جانش ريشه داشت. عبادت و خداپرستي او آن چنان بود كه به تعبير شيخ صدوق: نشان سجود در پيشاني و سيماي او ديده مي‏شد.(23)

ايمان و بصيرت و وفاي عباس، آن چنان مشهور و زبانزد بود كه امامان شيعه پيوسته از آن ياد مي‏كردند و او را به عنوان يك انسان والا و الگو مي ‏ستودند. امام سجاد(ع) روزي به چهرة «عبيدالله» فرزند حضرت اباالفضل(ع) نگاه كرد و گريست. آنگاه با ياد كردي از صحنة نبرد اُحد و صحنة كربلا از عموي پيامبر (حمزة سيدالشهدا) و عموي خودش (عباس‏ بن علي) چنين ياد كرد:

« هيچ روزي براي پيامبر خدا سخت‏تر از روز «اُحد» نگذشت. در آن روز، عمويش حضرت حمزه كه شير دلاور خدا و رسول بود به شهادت رسيد. بر حسين بن علي(ع) هم روزي سخت‏تر از عاشورا نگذشت كه در محاصرة سي ‏هزار سپاه دشمن قرار گرفته بود و آنان مي‏پنداشتند كه با كشتن فرزند رسول خدا به خداوند نزديك مي‏شوند و سرانجام، بي ‏آن‏كه به نصايح و خيرخواهي هاي سيدالشهدا گوش دهند، او را به شهادت رساندند.»

 آنگاه در يادآوري فداكاري و عظمت روحي عباس(ع) فرمود:

«خداوند،عمويم عباس را رحمت كند كه در راه برادرش ايثار و فداكاري كرد و از جان خود گذشت، چنان فداكاري كرد كه دو دستش قلم شد. خداوند نيز به او همانند جعفربن ابي‏طالب در مقابل آن دو دستِ قطع شده دو بال عطا كرد كه با آنها در بهشت با فرشتگان پرواز مي‏كند.عباس نزد خداوند، مقام و منزلتي دارد بس بزرگ، كه همة شهيدان در قيامت به مقام والاي او غبطه مي‏خورند و رشك مي‏برند.»(24)

آن ايثار و جانبازي عظيم اباالفضل، پيوسته الهام بخش فداكاري‏هاي بزرگ در راه عقيده و دين بوده است و جانبازان بسياري اگر دستي در راه دوست فدا كرده ‏اند، خود را رهپوي آن الگوي فداكاري مي‏دانند و اسوة ايثارشان جعفر طيّار و عباس بن علي بوده است:

چون اقتدا به جعفر طيّار كرده‏ ايم

پرواز ماست با پرِ جان در فضاي دوست

در پيروي ز خطّ علمدار كربلاست

دستي كه داده‏ ايم به راه رضاي دوست(25)

بصيرت و شناخت عميق و پايبندي استوار به حق و ولايت و راه خدا از ويژگي هاي آن حضرت بود. در ستايشي كه امام صادق(ع) از او كرده است بر اين اوصاف او انگشت نهاده و به‏ عنوان ارزش‏هاي متبلور در وجود عبّاس، ياد كرده است:

«كان عمُّنا العبّاسُ نافذ البصيرةِ صُلب الايمانِ، جاهد مع ابي‏عبدالله(ع) وابْلي’ بلاءاً حسناً ومضي شهيداً(26)؛

عموي ما عباس، داراي بصيرتي نافذ و ايماني استوار بود، همراه اباعبدالله جهاد كرد و آزمايش خوبي داد و به شهادت رسيد».

و در يكي از زيارتنامه ‏هاي آن حضرت نيز بر اين «بصيرت» و اقتدا به شايستگان اشاره شده است «شهادت مي‏دهم كه تو با بصيرت در كار و راه خويش رفتي و شهيد شدي و به صالحان اقتدا كردي»(27).

بصيرت و بينش نافذ و قوي كه امام در وصف او به كار برده است، سندي افتخار آفرين براي اوست. اين ويژگي‏هاي والاست كه سيماي عباس بن علي را درخشان و جاودان ساخته است. وي تنها به عنوان يك قهرمانِ رشيد و علمدارِ شجاع مطرح نبود، فضايل علمي و تقوايي او و سطح رفيع دانش او كه از خردسالي از سرچشمة علوم الهي سيراب و اشباع شده بود، نيز درخور توجّه است. تعبير «زُقّ العِلْم زقّاً»(28) كه در برخي نقلها آمده است، اشاره به اين حقيقت دارد كه تغذيه علمي او از همان كودكي بوده است.

مقام فقاهتي او بالا بود و نزد راويان، مورد وثوق به شمار مي‏رفت و داراي پارسايي فوق العاده ‏اي بود. تعبير برخي بزرگان دربارة او چنين است:

«عباس از فقيهان و دين شناسانِ اولاد ائمّه بود و عادل، ثقه، با تقوا و پاك بود.»(29)

و به تعبير مرحوم قايني: «عباس از بزرگان و فاضلانِ فقهاي اهل بيت بود، بلكه او داناي استاد نديده بود.»(30)

اين سردار رشيد و شهيد، علاوه بر آن كه خود به لحاظ قرب و منزلتي كه نزد پروردگار دارد در قيامت از مقام شفاعت برخوردار است، وسيلة شفاعت حضرت زهرا نيز خواهد بود. در روايت است:

در روز رستاخيز، آنگاه كه كار سخت و دشوار گردد، پيامبر خدا، حضرت علي را نزد فاطمه خواهد فرستاد تا درجايگاه شفاعت حاضر شود. اميرمؤمنان به فاطمه ميگويد: از اسباب شفاعت چه نزد خود داري و براي امروز كه روز بي‏تابي و نيازمندي است چه ذخيره كرده ‏اي؟ فاطمة زهرا ميگويد: يا علي، براي اين جايگاه، دستهاي بريدة فرزندم عباس بس است.(31)

افتخار بزرگ عباس بن علي اين بود كه در همة عمر، در خدمتِ امامت و ولايت و اهل‏بيت عصمت بود، بخصوص نسبت به اباعبدالله الحسين(ع) نقش حمايتي ويژه اي داشت و بازو و پشتوانه و تكيه گاه برادرش سيدالشهدا بود و نسبت به آن حضرت، همان جايگاه را داشت كه حضرت امير نسبت به پيامبر خدا داشت. در اين زمينه به مقايسة يكي از نويسندگان دربارة اين پدر و پسر توجه كنيد:

«حضرت عباس در بسياري از امور اجتماعي مانند پدر قد مردانگي برافراخت و ابراز فعاليت و شجاعت نمود. عباس، پشت و پناه حسين بود مانند پدرش كه پشت و پناه حضرت رسول الله بود. عباس در جنگها همان استقامت، پافشاري، شجاعت، قوّت بازو، ايمان و اراده، پشت نكردن به دشمن، فريب دادن و بيم نداشتن از عظمت حريف و انبوهي دشمن را كه پدرش درجنگهاي اُحد، بدر، خندق، خيبر و غيره نشان داد، در كربلا ابراز داشت.

عباس، همانطور كه علي(ع) هميان نان و خرما به دوش ميگرفت و براي ايتام و مساكين مي‏برد، او به اتفاق و امر برادر، بسياري از گرسنگان مكّه و مدينه را به همين ترتيب اطعام مي‏نمود. عباس، مانند علي(ع) كه باب حوايج دربار پيغمبر بود و هركس روي به ساحت او مي‏كرد، اوّل علي را مي‏خواند، باب حوايج در استان امام حسين بود و هركس براي رفع حوايج به دربار حسين (ع) مي‏شتافت، عباس را مي‏خواند.

عباس مانند پدر كه در بستر پيغمبر خوابيد و فداكاري كرد در راه پيغمبر، در روز عاشورا براي اطفال و آب آوردن فداكاري كرد. عباس مانند پدر كه در حضور پيغمبر شمشير مي‏زد، در حضور برادر شمشير زد تا از پاي در آمد. عباس، همان‏طور كه پدرش به تنهايي به دعوت دشمن رفت، به‏ تنهايي براي مهلت به طرف خيل دشمن حركت فرموده و مهلت گرفت»(32).


 
در آيينة القاب

غير از نام، كه مشخّص كنندة هر فرد از ديگران است، صفات و ويژگي‏هاي اخلاقي و عملي اشخاص نيز آنان را از ديگران متمايز مي‏كند و به خاطر آن خصوصيّات بر آنها «لقب» نهاده مي‏شود و با آن لقبها آنان را صدا مي‏زنند يا از آنان ياد مي‏كنند.

وقتي به القاب زيباي حضرت عباس مي ‏نگريم، آنها را همچون آيينه ‏اي مي‏ يابيم كه هركدام،جلوه ‏اي از روح زيبا و فضايل حضرتِ ابوفضايل را نشان مي‏دهد. القاب حضرت عباس، برخي در زمان حياتش هم شهرت يافته بود، برخي بعدها بر او گفته شد و هر كدام مدال افتخار و عنوان فضيلتي است جاودانه.

چه زيباست كه اسم، با مسمّي و لقب، با صاحب لقب هماهنگ باشد و هركس شايسته و درخور لقب و نام و عنواني باشد كه با آن خوانده و ياد مي‏شود.

نام اين فرزند رشيد اميرالمؤمنين «عباس» بود، چون شيرآسا حمله مي‏كرد و دلير بود و در ميدانهاي نبرد، همچون شيري خشمگين بود كه ترس در دل دشمن مي‏ريخت و فريادهاي حماسي‏اش لرزه بر اندام حريفان مي‏افكند.

كُنيه‏ اش «ابوالفضل» بود، پدر فضل؛ هم به اين جهت كه فضل، نام پسر او بود، هم به اين جهت كه در واقع نيز، پدر فضيلت بود و فضل و نيكي زادة او و مولود سرشت پاكش و پروردة دست كريمش بود.

او را «ابوالقِربه» (پدر مشك) هم ميگفتند به خاطر مشكِ آبي كه به دوش ميگرفت(33) و از كودكي ميان بني هاشم سقّايي مي‏كرد(34)«سقّا» لقب ديگر اين بزرگ مرد بود. آب آور تشنگان و طفلان، به خصوص درسفر كربلا، ساقي كاروانيان و آب آور لب تشنگان خيمه‏ هاي ابا عبدالله(ع) بود و يكي از مسؤوليتهايش در كربلا تأمين آب براي خيمه‏ هاي امام بود و وقتي از روز هفتم محرّم، آب را به روي ياران امام حسين(ع) بستند، يك بار به همراهي تني چند از ياران، صف دشمن را شكافت و از فرات آب به خيمه‏ ها آورد. عاقبت هم روز عاشورا در راه آب آوري براي كودكان تشنه به شهادت رسيد(35) (كه در آينده خواهد آمد). او از تبار هاشم و عبدالمطلب وابوطالب بود، كه همه از ساقيانِ حجاج بودند.علي(ع) نيز ان همه چاه و قنات حفر كرد تا تشنگان را سيراب سازد. در روز صفّين هم سپاه علي(ع) پس از استيلا بر آب، سپاه معاويه را اجازه داد كه از آن بنوشد تا شاهدي بر فتوّت جبهة علي(ع) باشد. عباس، تداوم آن خط و اين مرام و استمرار اين فرهنگ و فرزانگي است. دركربلا هم منصب سقّايي داشت تا پاسدار شرف باشد.

لقب ديگرش «قمر بني هاشم» بود. در ميان بني هاشم زيباترين و جذاب‏ترين چهره را داشت و چون ماه درخشان در شب تار مي‏درخشيد.

او با عنوانِ «باب الحوائج» هم مشهور است. استان رفيعش قبله گاه حاجات است و توسّل به آن حضرت، برآورندة نياز محتاجان و دردمندان است. هم در حال حيات درِ رحمت و بابِ حاجت و چشمة كرم بود و مردم حتي اگر با حسين(ع) كاري داشتند از راه عباس وارد مي‏شدند، هم پس از شهادت به كساني كه به نام مباركش متوسّل شوند، عنايت خاصّ دارد و خداوند به پاسِ ايمان و ايثار و شهادت او، حاجت حاجتمندان را بر مي‏ آورد. بسيارند آنان كه با توسّل به استان فضل اباالفضل(ع) و روي آوردن به درگاه كرم و فتوّت او، شفا يافته‏ اند يا مشكلاتشان برطرف شده و نيازشان بر آمده است. دركتابهاي گوناگون، حكايات شگفت وخواندني از كرامت حضرت اباالفضل(ع) نقل شده است.(36) خواندن و شنيدن اين گونه كرامات (اگر صحيح و مستند باشد) بر ايمان وعقيده و محبّت انسان مي‏افزايد(37).

يكي ديگر از لقبهاي او «رئيس عسكر الحسين» است،(38) فرمانده سپاه حسين(ع).

او به «علمدار» و «سپهدار» هم معروف است. اين لقب در ارتباط با نقش پرچمداري عباس در كربلاست. وي فرمانده نظامي نيروهاي حق در ركاب امام حسين(ع) بود و خود سيّدالشهدا او را با عنوانِ «صاحب لواء» خطاب كرد كه نشان‏ دهندة نقش علمداري اوست «عبدصالح» (بندة شايسته) لقب ديگري است كه در زيارتنامة او به چشم مي‏خورد، زيارتنامه ‏اي كه امام صادق(ع) بيان فرموده است. اين كه يك حجّت معصوم الهي، عباسِ شهيد را عبدصالح و مطيع خدا و رسول و امام معرفي كند، افتخار كوچكي نيست.

يكي ديگر از لقبهايش «طيّار» است، چون همانند عمويش جعفر طيّار به جاي دو دستي كه از پيكرش جدا شد، دو بال به او داده شده تا در بهشت بال در بال فرشتگان پرواز كند. اين بشارت را پدرش اميرالمؤمنين(ع) در كودكي عباس، آن هنگام كه دستهاي او را مي‏بوسيد و ميگريست به اهل خانه داد تا تسلاي غم و اندوه آنان گردد.(39)

«مواسي» از لقبهاي ديگر اوست و اشاره به مواسات و ازخود گذشتگي و فدا شدن او در راه برادرش امام حسين(ع) دارد.(40)

براي عباس بن علي(ع) شانزده لقب شمرده ‏اند(41) كه هريك، جلوه ‏اي از روح بلند و عظمت او را نشان مي‏دهد.

عباس در طول زندگي، پيوسته جانش را سپر حفاظت از امام زمان خويش ساخته بود و همراه امام حسين بود و از او جدا نمي‏شد و در راه حمايت از او مي‏جنگيد(42). سايه به ساية امام حركت مي‏كرد و خود، سايه اي از وجود سيدالشهدا بود. با آن كه خود از نظر علم و تقوا و شجاعت و فضيلت، در درجة بالايي بود و الگويي مثال زدني در اين بزرگي‏ها و كرامتها محسوب مي‏شد، امّا خود را يك شخصيّت فاني در وجود برادرش و ذوب شده در سيدالشهدا و مطيع محض مولاي خود ساخته بود و آن گونه عمل مي‏كرد تا به ديگران درس «ولايت پذيري» و موالات و مواسات بياموزد و شيوة صحيح ارتباط با ولي خدا را نشان دهد.

شايد اين نكتة لطيف كه ميلاد امام حسين در سوم شعبان و ميلاد اباالفضل در چهارم شعبان است، رمز ديگري از وجودِ سايه ‏اي آن حضرت نسبت به خورشيد امامت باشد، كه در تمام عمر و همهء زندگي، حتي در روز تولّد هم، يك روز پس از امام حسين است و شاهدي بر اين پيروي و متابعت (البته با حدود بيست سال فاصله) .

در حادثة عاشورا و در آن شب موعود و خدايي هم، محافظت و پاسداري از خيمه‏ هاي حسيني را بر عهده داشت و نگهبان حريم و حرم امامت بود.

اين لقبهاي معني‏دار و گويا، هر يك تابلويي است كه فضايل او را نشان مي‏دهد و ما را به خلوتسراي روحِ بلند و قلبِ استوار و ايمان ژرف و جانِ نوراني او رهنمون مي‏شود و محبّت آن سرباز فداكار قرآن و دين را در دلها افزون مي‏سازد.

اينك كه سخن از كنيه ‏ها و لقبهاي اوست، همين جا به برخي تعابير كه ائمّه دربارة او دارند، اشاره مي‏كنيم:

در زيارتنامه ‏اي كه از قول امام صادق(ع) روايت شده است، خطاب به حضرت عباس(ع) چنين آمده است:

«سلام بر تو، اي بندة صالح، فرمانبردار خدا و پيامبر و اميرمؤمنان و امام حسن و امام حسين. خدا را گواه ميگيرم ‏كه تو بر همان راهي رفتي كه مجاهدان و شهيدانِ «بدر» رفتند: راه مجاهدان راه خدا، خيرخواهان در جهاد با دشمنان خدا، ياوران راستين اولياي خدا و مدافعان از دوستان خدا...»(43).

تعبيرات بلندي را كه امام صادق(ع) دربارة او دارد در بخشهاي پيشين نيز ياد كرديم.(44)

در زيارت ناحية مقدّسه نيز كه از زبان امام زمان(ع) امده است، خطاب به او چنين دارد:

«سلام بر ابوالفضل العباس فرزند اميرالمؤمنين، ان كه‏ جانش را فداي برادرش كرد، آن كه از ديروزِ خود براي‏ فردايش بهره گرفت، آن كه خود را فداي حسين كردوخود را نگهبان او قرار داد، آن كه دستانش قطع شد...»(45).

و چه زيبا اين روح مواسات و ايثار، در اوج تشنگي در شطِّ فرات، در اين شعرها ترسيم شده است:

كربلا كعبة عشق است و من اندر احرام

شد در اين قبلهء عشّاق، دو تا تقصيرم

دست من خورد به آبي كه نصيب تو نشد

چشم من داد از ان آبِ روان، تصويرم

بايد اين ديده و اين دست دهم قرباني

تا كه تكميل شود حجّ من و تقديرم

از بزرگترين فضيلتها و عبادتهاي وي، نصرت و ياري پسر پيامبر و حمايت ازفرزندان زهراي اطهر و سيراب كردن كودكان تشنة اباعبدالله الحسين(ع) بود و فدا كردنِ جانِ عزيز در اين راه پاك.


 
مظهر شجاعت و وفا

نه شجاعتِ دور از وفاداري ارزشمند است، نه از وفاي بدون شجاعت كاري ساخته است. راه حق،انسان‏هاي مقاوم و نستوه و عهد شناس و وفادار مي‏طلبد. ميدانهاي نبرد، سلحشوري و شجاعتِ آميخته به وفاداري به راه حق و آرمان والا و رهبر معصوم لازم است و اينها همه دربالاترين حدّ در وجود فرزند علي(ع) جمع بود. عباس از طرف مادر از قبيلة شجاعان و رزم آوران بود، از طرف پدر هم روح علي را در كالبد خويش داشت. هم شجاعت ذاتي داشت، هم شهامتِ موروثي كه معلول شرايط زندگي و محيط تربيت بود و بخشي هم زاييدة ايمان و عقيده به هدف بود كه او را شجاع مي‏ساخت.

علي(ع) پدر عباس بود، بزرگ مردي كه به شجاعت معنايي جديد بخشيده بود. ابوالفضل العباس فرزند اين پدر و پروردة مكتبي بود كه الگويش علي(ع) است. اينان دودماني بودند سايه پروردِ شمشير و بزرگ شدة ميدانهاي جهاد و خو گرفته به مبارزه و شهادت.

صحنة عاشورا مناسب‏ترين ميداني بود كه شجاعت و وفاي عباس به نمايش گذاشته شود. وفاي عباس در بالاترين حدّ ممكن و زيباترين شكل، تجلّي كرد. امّا بُعد شجاعتِ عباس، آن طور كه بايسته و شايسته بود، مجال بروز نيافت و اين به خاطر مسؤوليتهاي مهمّي بود كه در تدبير امور و پرچمداري سپاه و آبرساني به خيمه ‏ها و حراست از كاروان شهادت بر دوش او بود و عباس نتوانست آن گونه كه دوست داشت روح دريايي خود را در ميدان كربلا در سركوب آن عناصر كينه ‏توز و پست و بي‏وفا نشان دهد.

در عين حال صحنه ‏هاي اندكي كه از حماسه‏ هاي او در كربلا نقل شده نشانگر شجاعت بي‏ نظير اوست. امّا وفاي عباس، چون در نهايت تشنگي و مظلوميّت پديدار مي‏شد، زمينه يافت تا به بهترين صورت نمايان شود و حماسة وفا برامواج فرات و در نهر علقمه ثبت گردد.

عباس در همة عمر، يك لحظه از برادرش و امامش و مولايش دست نكشيد و از اطاعت و خدمت، كم نگذاشت. در تاريخ بشري، از گذشته تاكنون، هيچ برادري نسبت به برادرش مانند عباس نسبت به سيدالشهدا با صداقت و ايثارگر و فداكار و مطيع و خاضع نبوده است. وفا و بزرگواري و ادب او نسبت به امام به گونه ‏اي بود كه درتاريخ به صورت ضرب‏ المثل درامده است. هرگز در برابر امام ‏حسين(ع) از روي ادب نمي‏ نشست مگر با اجازه، مثل يك غلام. عباس ‏براي حسين همانگونه بود كه علي براي پيامبر. حسين ‏بن ‏علي(ع) را همواره با خطابِ «يا سيّدي»، «يا ابا عبدالله»، «يابن رسول الله» صدا مي‏كرد.

صحنه ‏هايي كه از وفا و شجاعت عباس ظاهر شده است، همان است كه سالها پيش وقتي حضرت علي(ع) مي‏خواست با امّ البنين (مادر عباس) ازدواج كند در نظر داشت و كربلا را مي‏ديد و نياز حسين(ع) را به بازويي پرتوان، علمداري رشيد، ياوري وفادار و سرداري فداكار و جانباز. عباس هم از كودكي در جريان كار قرار گرفته بود و مي‏دانست كه ذخيرة چه روزي است و فدايي چه كسي؛ از اين رو از همان دورانِ خردسالي ارادت و عشقي عميق به برادرش حسين داشت و افتخار مي‏كرد كه عاشقانه و از روي محبّت و صفا درخدمت برادر باشد و برادر را مولا و سرور خطاب كند و از اين كه درخدمتِ دو يادگار عزيزِ پيامبر خدا و فاطمة زهرا يعني امام حسن و امام حسين(عليهماالسلام) باشد، احساس مباهات و سربلندي كند. با آن كه در قهرماني و رشادت در حدّ اعلا بود امّا بي‏ كمترين غرور، نسبت به برادرش ادب و اطاعت خاصّ داشت.

عباس همة رشادت و مهابت و توان خويش را وقف برادر كرده بود. در دل دشمنان رعبي ايجاد كرده بود كه از نامش هم به خود مي‏ لرزيدند. قهرماني و شجاعت و رشادتش همه جا مطرح بود. وفايش به حسين و فتوّت و جوانمردي‏ اش نيز ساية امن و آسوده ‏اي بود كه گرفتاران و خائفان در پناه آن اسوده مي‏شدند و احساس امنيّت مي‏كردند.

او هم جوانمرد بود و كاردان، هم شجاع بود و با وفا، هم مؤدّب بود و مطيع فرمان مولا، هم متعبّد بود و اهل تهجّد و عبادت و محو در شخصيت برجستة برادرش حسين بن علي(ع) اينها بود كه او را به منصب فرماندهي و علمداري در كربلا رساند و توانست وفا و دليري خود را در آن روز عظيم به‏ ظهور برساند. به جلوه‏ هايي از روح سلحشور او در ترسيم حوادث عاشورا خواهيم رسيد، امّا چون اين جا سخن از شجاعت اوست به اين صحنه توجّه كنيد:

روز عاشورا «مارد بن صديق» كه از فرماندهان قوي هيكل و بلند قامت سپاه يزيد بود و تنها با دلاوراني همسان و همشأن خود مي جنگيد، آمادة نبرد شده غرق در سلاح و سوار بر اسبي قرمز رنگ به جنگ عباس بن علي آمد.

پيش از پيكار، به خاطر اين كه برعباس ترحّم كرده باشد از او خواست كه شمشير برزمين افكند و تسليم شود. رجزها خواند و غرّشها كرد. امّا عباس پاسخ او را در سخن و رجزخواني داد و ملاحت و شجاعت خود را ميراثي افتخارآفرين از خاندان نبوّت شمرد و از رشادتها و قهرماني‏هاي خود در عرصه هاي رزم سخن گفت و از اين كه: باكي نداريم، پدرم علي بن ابي‏طالب همواره در ميدانهاي نبرد بود و هرگز پشت به دشمن نكرد، ما نيز توكّلمان بر خداست و... ناگهان در حمله ‏اي غافلگيرانه خود را به «مارد» رساند و با تكاني شديد، نيزة او را از دستش گرفت و او را بر زمين افكند و با همان نيزه، ضربتي بر او وارد آورد. سپاه كوفه خواستند مداخله كرده، او را نجات دهند. عباس پيشدستي كرد و همچون عقابي سريع بر پشت اسبِ «مارد» نشست و غلامي را كه به كمك «مارد» آمد بود به خاك افكند.

شمر و عدّه‏اي از فرماندهان به قصد تلافي اين شكست به‏ سوي عباس حمله ‏ور شدند تا «مارد» را از مهلكه بيرون برند. عباس بر سرعت خود افزود و پيش از آنان خود را به«مارد» رساند و او را به هلاكت رساند و در نبردي با يزيديان مهاجم، تعدادي را كشت. رزم آوري و سرعت عمل و تحرّك بجا در ميدان جنگ، سبب شد كه عباس، دشمن و حريف را بشكند و خود پيروز شود.

وجود اباالفضل(ع) در سپاه حسين بن علي(ع) هم ماية هراس دشمن بود، هم براي ياران امام و خانوادة او و كودكاني كه در آن موقعيّتِ سخت در محاصرة يك صحرا پر از دشمن قرار گرفته بودند، قوّت قلب و اطمينان خاطر بود. تا عباس بود كودكان و بانوان حريم امامت آسوده مي‏خوابيدند و نگراني نداشتند، چون نگهباني مثل اباالفضل بيدار بود و پاسداري مي‏داد.


 
با عباس(ع) در حماسة عاشورا

چون مي‏خواهيم عباس بن علي(ع) را در صحنة حماسة كربلا بشناسيم، ناچار به نقل حوادثي مي‏پردازيم كه اباالفضل در آنها نقش و حضور داشته است. بيان اين صحنه‏ ها و واقعه‏ ها، هم ايمان عباس را نشان مي‏دهد، هم وفا و اطاعتش را، هم سلحشوري و مردانگي‏ اش را، هم تابش يقين و باور بر تيغهء شمشير بلند عباس را، هم بصيرت در دين و ثبات در عقيده و پايمردي در راه مرام و انس به شهادتِ در راه خدا را.

درجبهة كربلا مردي را مي‏ بينيم كه در درگيري حق و باطل، بي‏طرف نمانده است و تا مرز جان به جانبداري از حق شتافته است. قامتش، قلّة نستوه و بلندِ رشادت؛ دلش، بيكران دريا؛ صدايش رعد آسا و با صلابت. با آن همه شكوه و شجاعت و قوّت قلب، يك «سرباز» و يك «جانباز» در اردوي ابا عبدالله الحسين.

هفتم محرّم بود. كاروان شهادت چند روزي بود كه در سرزمين كربلا فرود آمده بود. سپاه كوفه بر نهر فرات مسلّط بودند و آب را به روي حسين و يارانش بسته بودند. اين فرماني بود كه از كوفه رسيده بود، مي‏خواستند ناجوانمردانه با استفاده از اهرمِ فشارِ عطش، حسين را به تسليم و سازش وادارند.

شمر بن ذي الجوشن كه از هتّاك ترين و كين توزترين دشمنان اهل‏بيت بود، با طعنه و طنز، تشنگي امام را مطرح مي‏كرد. پس از آن كه آب را به روي فرزند زهرا بستند، شمر گفت: هرگز آب نخواهيد نوشيد تا هلاك شويد.

عباس بن علي(ع) به سيدالشهدا گفت: اي ابا عبدالله، مگر نه اين كه ما برحقّيم؟

فرمود: آري.

پس از آن، اباالفضل بر آنان كه مانع برداشتن آب شده بودند حمله آورد و آنان را از كنار آب پراكنده ساخت تا آن كه همراهان امام آب برداشتند و سيراب شدند.

حلقة محاصرة فرات تنگتر و كنترل شديدتر شد و برداشتن آب از فرات دشوار گشت. در نتيجه، تشنگي و كم آبي در خيمه‏ هاي امام حسين(ع) آشكار شد و عطش بر كودكان بيشترين تأثير را داشت. چشمها و دلها در پي عباس رشيد بود تا براي اين مشكل چاره‏ اي بينديشد و آبي به خيمه‏ ها برساند.

حسين بن علي(ع) برادر رشيدش عباس را مأمور كرد تا مسؤوليت تهية آب را براي خيمه ‏ها به عهده گيرد. او سقّايي‏ تشنه كامان را عهده دار شد. همراه سي مرد سوار از بني هاشم و ديگر ياران و بيست نفر پياده، كه تحت فرمانش بودند، به ‏سوي فرات روان شد. پرچم اين گروه را به«نافع بن هلال» سپرد. فرات در محاصرة نيروهاي دشمن بود. براي برداشتن آب مي‏بايست با عملياتي قهرمانانه، ضمن درهم شكستن حلقة محاصره، مشكها را پر از آب كرده به اردوگاه باز آورند.

گروه به شطّ رسيدند. مشكها را پر كرده بيرون آمدند. در برگشت از فرات بودند كه نگهبانان فرات راه را بر آنان بستند تا مانع آبرساني به خيمه ‏ها شوند. ناچار درگيري پيش آمد. جمعي به نبرد پرداختند و مأموران فرات را مشغول ساختند و جمعي ديگر آب را به مقصد رساندند. عباس و نافع، در جمع گروهي بودند كه نبرد مي‏كردند، هم در مرحلة اوّل كه مي‏خواستند وارد فرات شوند، هم هنگام باز آوردن آب.

اين نخستين برخورد نظامي بين گروهي از ياران امام حسين(ع) با سپاه كوفه در ساحل رود فرات بود. عباس دلاور خود را آماده ساخته بود كه در هر جا و هر لحظه كه نياز به فداكاري باشد، از جان مايه بگذارد و در خدمت حسين بن علي(ع) و فرزندان پاك او باشد.

 
امان نامه

صدايي از پشت خيمه ‏هاي امام حسين(ع) به گوش رسيد. صداي ابليس، صداي وسواس خنّاس، صداي «شمر» كه ميگفت: «خواهر زادگانِ ما كجايند؟» او اباالفضل و سه برادرش را صدا مي‏زد. براي آنان امان نامه آورده بود.

يك بار ديگر نيز پيش از اين، دايي اباالفضل از ابن زياد براي او خطّ امان گرفته بود، ولي عباس مؤدّبانه آن را ردّ كرده بود. اين بار شمر براي جدا كردن اباالفضل از جمع ياران امام آمده بود.

عباس ابتدا اعتنايي نكرد و گوش به آن صدا نسپرد، چون صاحب صدا و هدف او را مي‏دانست. امام حسين(ع) فرمود: برادرم عباس، هر چند او فاسق است، ولي جوابش را بده و ببين چه كار دارد.

عباس همراه سه برادر ديگرش از خيمه بيرون آمدند. شمر امان نامه ‏اي را كه از ابن زياد، والي كوفه، براي آنان گرفته بود به عباس عرضه كرد و گفت: اگردست از حسين بكشيد و به سوي ما بياييد جانتان در امان خواهد بود.

عباس، خشمگين از اين همه گستاخي و پررويي، نگاهي غضب آلود به شمر افكند و بر سرش فرياد كشيد:

«نفرين و خشم و لعنت خدا بر تو و بر «امان» تو! دستت شكسته باد اي بي آزرم پست! آيا از ما مي‏خواهي كه دست از ياري شريف‏ترين مجاهد راه خدا، حسين پسر فاطمه برداريم و او را تنها گذاريم و طوق اطاعت و فرمانبرداري لعينان و فرومايگان را به گردن افكنيم؟ آيا براي ما امان مي‏ آوري درحالي كه پسر رسول خدا را اماني نيست؟!»

در نقل ديگري است كه فرمود: «امان خدا بهتر از امان عبيداللّه است»

آن تبهكار سرافكنده و ناكام بازگشت. شمر مي‏خواست با جذب عباس، ضمن آن كه ضربه ‏اي به سپاه حسين بن علي(ع) مي‏زند، جبهة كوفه را هم تقويت كند. بي شك، عباس دليرمردي جنگاور بود و مظهر خشم علي(ع)، حضورش در ميان اصحاب سيدالشهدا بسيار با اهميت و ماية قوّت قلب آنان بود. امّا دشمنان حق و پيروان باطل، هميشه نادان وكوردلند. مگرعباس در اين لحظه ‏هاي سرنوشت ساز و در آستانة شهادتي شكوهمند، فرزند فاطمه را تنها ميگذارد و خود را از يك سعادت ابدي محروم مي‏سازد!

شمر به آن سوي رفت، عباس بن علي هم به سوي امام آمد. در اين هنگام «زُهير» به عباس گفت: مي‏خواهي ماجرايي را برايت نقل كنم و سخني را كه خودم شنيده ‏ام بازگويم؟

عباس گفت: بگو.

آنگاه زهير بن قين ماجراي درخواستِ علي(ع) از عقيل را در مورد معرّفي زني از قبيلة شجاعان، كه براي او فرزندي رشيد و شجاع بياورد، بازگو كرد و افزود: پدرت علي، تو را براي چنين روزي مي‏خواست؛ مبادا امروز از ياري برادر و حمايت برادرانت كوتاهي كني!

عباس پاسخ داد: اي زهير، آيا در روزي اين چنين، تو مي‏خواهي به من روحيه بدهي و تشويقم كني؟ به خدا سوگند، امروز چيزي نشان دهم كه هرگز نديده‏ اي و حماسه ‏اي بيافرينم كه نشنيده ‏اي...

من و از حق جدا گشتن، شگفتا

به ناحق، هم صدا گشتن، شگفتا

من و راه خطا، هيهات هيهات

من و ترك وفا، هيهات هيهات


 
مهلت شب عاشورا

بعد از ظهر روز نهم محرّم بود. روز به آخر مي‏رسيد، امّا به نظر مي‏رسيد كه جنگ، اجتناب ناپذير است. آفتاب مي‏رفت تا چهرة خونرنگ خود را در نقاب مغرب پنهان سازد و غروبي غمگين از افق اشكار شود.

در ميان سپاه كوفه هلهله ‏اي بود كه صداي آن به گوش ياران امام هم مي‏رسيد. گويا براي حمله آماده مي‏شدند. آنان به ‏غلط مي‏پنداشتند كه مي‏توانند حسينيان را به سازش و تسليم وا دارند، درحالي كه جبهة حق، سعادت را در شهادت و بهشت را زير ساية شمشيرها مي‏دانستند:« الجنّةُ تحتگ ظِلال السُّيوفِ».

عمرسعد (فرمانده سپاه كوفه) فرمان حمله داد. نيروهاي دشمن آماده شدند، جمعي هم به طرف اردوگاه امام حسين(ع) تاختند. صداي سم اسبهايشان هرچه نزديك‏تر مي‏شد.

امام كه درون خيمه بود، برادرش «عباس» را مأموريت داد تا از هدف وخواستة آنان كسب اطلاع كند. اين سرور جوانان بهشتي، پارة تن پيامبر و سالار شهيدان عالم به برادرش فرمود: جانم فدايت عباس!(57) سوار شو، برو ببين اينان چه ميگويند، چه مي‏خواهند، براي چه به اين سو تاخته ‏اند.

عباسِ رشيد همراه بيست تن از ياران، بيرون شتافتند و براي گفتگو با مهاجمان به آن سوي رفتند. عباس پيام امام را رساند و هدفشان را جويا شد. آنان گفتند: حسين بن علي يا بايد تسليم شود و سر بر فرمانِ امير كوفه نهد و با يزيد بيعت كند يا آمادة نبرد باشد.

عباس با شتاب، عنان كشيد تا حرف آنان را به امام برساند. در اين فاصله برخي از همراهان عباس ازجمله زهيربن قين و حبيب بن مظاهر با آنان به گفتگو پرداختند و نصيحتشان كردند كه دست از جنگ با حسين بردارند و دامان خود را به ننگ كشتنِ فرزند پيغمبر نيالايند، امّا آنان گوش شنوايي براي اين گونه حرفها نداشتند.

امام پاسخ داد: بيعت و سازش كه هرگز، امّا براي جنگ آماده ‏ايم؛ ولي برادرم عباس، برو و اگر بتواني از اينان امشب را مهلت بگير تا فردا صبح، مي‏خواهم امشب را به عبادت خدا و نماز و دعا بپردازم؛ من نماز و تلاوت قرآن و دعا و استغفار را بسي دوست مي‏دارم

و... مهلت داده شد. يك واحد از سواران عمرسعد، در شمال كاروان حسين(ع) موضع گرفتند و به نوعي محاصره پرداختند، شايد براي آن كه مانع رسيدن نيروهاي امدادي به اردوي امام شوند يا مانع برداشتن آب يا مانع فرار....

سپاه كوفه و فرماندهان آن، با خيالي خام، همچنان اميد داشتندكه فردا شود و حسين بن علي تسليم گردد و او را نزد امير،عبيدالله بن زياد ببرند.

عباس، جانِ جدايي ناپذير از حسين بود. در همين ايام، در ديدار شبانة امام حسين(ع) و عمر سعد، كه در محلّي ميان دو اردوگاه انجام گرفت و امام مي‏كوشيد كه عمر سعد را از دست زدن به جنگ باز دارد، امام به همة همراهان فرمود كه بروند؛ تنها عباس و علي اكبر را با خود داشت. عمر سعد هم فقط پسر وغلام خود را در كنار خويش داشت. حضور عباس در كنار امام حسين(ع) در ديدار و مذاكره ‏اي با آن حساسيّت، جايگاه والاي او را نزد امام نشان مي‏دهد. او دل به امام سپرده وعاشق امام بود. تصوّر جدايي از امام در ذهن او راه نداشت:

دل رهاندن ز دست تو مشكل

جان فشاندن به پاي تو آسان

بندگانيم جان و دل بركف

چشم بر حكم و گوش بر فرمان

و او هم دل به امام باخته بود و هم گوش به فرمانش سپرده بود.


 
شب تجلّي وفا

براي ياران ابا عبدالله شب عاشورا آخرين شب بود. فردايش روز فداكاري و حماسه آفريني و روز به اثبات رساندن ادّعاي صدق و وفا بود. روز از خود گذشتن، به خدا رسيدن، در راه دين عاشقانه جان دادن و از مرگ نهراسيدن و به‏ روي مرگ لبخند زدن.

در آن شب، امام حسين(ع) آخرين سخنها و سخن آخر را با ياران در ميان نهاد. همة اصحاب را در خيمه‏ اي گرد آورد. پس از حمد و ثناي الهي، با صدايي رسا و پرحماسه، آنان را مخاطب قرار داد و از جنگ سخت فردا و انبوه دشمن و سرنوشت شهادت سخن گفت و از اين كه هركس بماند، شهيد خواهد شد. از آنان خواست كه هركس مي‏خواهد برود، مانعي نيست و اين كه فردا هر شمشيري كه از نيام بر آيد دگربار نيامش را نخواهد ديد.

سپرها سينه‏ ها هستند

شرابي نيست، خوابي نيست

كنار آب مي‏جنگيم و آبي نيست

به پاس پاكي ايمان ز ناپاكان كافر، داد ميگيريم

تمام دشت را يكبار

به زير هيبت فرياد ميگيريم

و پيروزي از آن ماست

چه با رفتن، چه با ماندن...

و سكوت... تا هر كه مي‏خواهد در تاريكي شب برود. رفتني‏ها قبلا رفته بودند، آنان كه مانده‏ اند گران عهد و وفادار و استوارند، با ايمان، شهادت طلب و آهنين اراده. سخن امام به پايان نرسيده، پاسخ وفا از ياران برخاست.

نخستين كسي كه برخاست و اعلام وفاداري و نبردتا آخرين قطرة خون كرد، عبّاس بود. ديگران هم لاي در لاي سخناني همانگونه بر زبان آوردند و پاسخشان اين بود كه:

چرا برويم، كجا برويم، برويم كه پس از تو زنده بمانيم؟! خداوند چنين روزي را هرگز نياورد!(62) به مردم چه بگوييم؟ اگر نزد آنان برگشتيم، بگوييم سيّد و سرور و تكيه گاهمان را رها كرديم و در معرض تيرها و شمشيرها و نيزه‏ ها گذاشتيم و طعمة درندگان ساختيم و به خاطرعلاقه به زندگي، گريختيم؟ معاذالله! بلكه باحيات تو زنده مي‏مانيم و در ركاب تو مي‏ميريم.

الا... فرزند پيغمبر،

سخن ازجان مگو، جان چيز ناچيز است

تو جان هستي،

اگر نابود گردي، بي تو جاني نيست

چه بي تو، پيروانت را اماني نيست.

پس از عباس، سخن ياران ديگر هركدام موجي از صداقت و وفا داشت. آنچه كه فرزندانِ عقيل گفتند، كلام شورانگيز مسلم بن عوسجه و سعيد بن عبداللّه، سخنان حماسي زهيربن قين، وفاداري محمد بن بشير، حتي آنچه قاسم نوجوان گفت و شهادت در ركاب عموجان را شيرين‏تر از عسل دانست، همه و همه جلوه ‏هايي از ايمان سرشار آنان بود.

اصحاب امام به خيمه ‏هاي خود رفتند: هم به آماده سازي سلاح خويش براي نبرد فردا مشغول شدند، هم به عبادت و تلاوت و نيايش پرداختند.

امّا عباس در اين واپسين شب، مأموريت ويژه اي هم داشت. او چشمِ بيدارِ اردوگاه امام وقهرمان نستوه جبهة حق بود. كار كشيك و نگهباني و حفاظت از خيمه‏ ها بر عهدة او بود. سوار بر اسب، شمشير را حمايل ساخته و نيزه‏اي در دست،اطراف خيمه ‏ها ميگشت(64) و در اين آخرين شب مي‏خواست كودكان و زنان، آسوده و بي هراس بخوابند و از تعرّض و تعدّي دشمن در امان باشند.

آن شب، دشمنان بيمناك بودند و فرزندان حسين آسوده به خواب رفتند. امّا شب يازدهم كه عباس شهيدشده بود، وضع بر عكس بود و ترس و بيم در دل كودكانِ اهل بيت خانه كرده بود.(65)

عباس بن علي در شب عاشورا پيوسته به ياد خدا بود و تا صبح پاسداري مي‏داد. كسي جرأت نداشت به خيمه‏ هاي اهل‏بيت نزديك شود. آن شب گذشت، شبي اندوهبار و پرهراس تا فردايي پرحماسه و صبحي خونين طلوع كند، تا شاهد وفاي عباس و حماسه آفريني ياران خالص و خدايي اباعبد الله (ع) باشد.


روز خون، روز شهادت

صبح عاشورا دو سپاه رو در روي هم قرار داشتند، سپاه نار و سپاه نور. حسين بن علي(ع) همان ياران اندك خويش را كه به صد نفر نمي‏رسيدند سازماندهي كرد. «زهير» را به فرماندهي جناح راست لشكر،«حبيب» را به فرماندهي جناح چپ سپاه خود گماشت. علم را به دست پر توانِ برادرش اباالفضل سپرد و خود و بني ‏هاشم در قلب سپاه قرار گرفتند.

علمداري در ميدانهاي نبرد قديم نقشي حسّاس داشت. پرچمدارانِ جنگ را از با صلابت‏ترين و مقاوم‏ترين نيروهاي مؤمن انتخاب مي‏كردند. امام از آن جهت علم را به عباس سپرد كه قمر بني ‏هاشم، كفايت بيشتر و توان افزون‏تر براي حمل پرچم و مقاومت در ميدان و استواري در رزم داشت و از ديگران شايسته ‏تر بود.

عاشورا صحنة رساندن پيام، اتمام حجّت، بيم دادن وانذار بود. چندين بار امام و ياران ويژه او، خطاب به سپاه دشمن سخن گفتند، شايد كه بر اثر اين خطابه ‏ها و موعظه ‏ها وجدانشان بيدار شود و خون پسر پيامبر را نريزند. امّا دلهاي آنان سنگتر از آن بود كه اين موعظه ‏ها و هشدارها در آن اثر كند.

فاصله خيمه گاه تا ميدان چند صد متر مي‏شد. در يكي از مراحلي كه امام به ميدان رفت و خطاب به آن قوم سخنراني كرد، حرفهاي امام به خواهرش رسيد. صداي گريه و شيون از زنان و كودكان برخاست. حضرت، عبّاس و علي اكبر را نزد آنان فرستاد كه آنان را ساكت كنند، چرا كه آنان از اين پس گريه ‏ها خواهند داشت.

آتش جنگ افروخته شد و ابتدا به صورت نبرد تن به تن. از طرفين، دلير مرداني قدم در ميدان ميگذاشتند و مي‏جنگيدند. سپاه اندك و پرتوان امام، چه در نبرد تن به تن و چه در هجوم دسته ‏جمعي، با حمله‏ هاي دليرانة خويش دشمن را مي‏پراكندند. زمين زير گامهاي استوارشان مي‏لرزيد. مي‏ رزميدند، مجروح مي‏شدند، بر زمين مي غلتيدند، مي‏كشتند و كشته مي‏شدند و زيباترين حماسه‏ هاي جاويد را مي ‏آفريدند.

عباس بن علي همچنان علم بر دوش، هدايت و فرماندهي مي‏كرد و از بامداد عاشورا تا لحظة شهادت، يك نفس آرام نداشت. گاهي به مدد مجروحي مي‏شتافت، گاهي به ياري يك رزمنده و نجات او از محاصرة دشمن مي‏پرداخت، گاهي به حمله‏ هاي برق آسا در ميدان مي‏پرداخت و صفوف دشمن را از هم مي‏دريد و چون شير مي‏غرّيد و مي‏خروشيد.

در يك نوبت، چهار نفر از ياران امام كه ازكوفه آمده و به او پيوسته بودند و اسب نافع بن هلال در اختيارشان بود در ميدان مي‏جنگيدند و در محاصرة سپاه كوفه قرار گرفتند. اين چهار تن عبارت بودند از عمروبن خالد، سعد، مجمع بن عبدالله و جنادة بن حارث. شرايطي بحراني پيش آمده بود و موقعيّت، بازوي اباالفضل را مي‏طلبيد. حسين بن علي(ع) برادرش عباس را صدا كرد و او را به ياري آنان فرستاد. حملة عباس، محاصره كنندگان را فراري داد و آن چهار نفر از صحنه نجات يافتند. آنان زخمي بودند. عباس مي‏خواست آنان را به پشت خطّ حمله و نزد امام برگرداند. امّا گفتند: عباس، ما را كجا مي‏بري؛ ما تصميم به شهادت گرفته‏ ايم، ما را واگذار. دوباره به جهاد پرداختند. آنان حمله مي‏كردند و علمدار كربلا هم همراهي‏شان مي‏كرد و نقش مدافع از آنان را داشت. آن‏قدر جنگيدند تا همه يكجا و كنار هم به شهادت رسيدند.

هجوم دشمن هر لحظه افزايش مي‏يافت و تعداد شهيدان جبهة امام نيز بيشتر مي‏شد. هرگاه كه اوضاع نبرد تيره و تار مي‏شد و هجوم سپاه كوفه شديد مي‏شد عباس پا در ركاب مي‏نهاد و با حملات خود كوفيان را تار و مار مي‏كرد. ماية آرامش خاطر حسين بن علي(ع) بود. برادرانش را به جهاد تشويق مي‏كرد. به سه برادر خويش گفت كه به ميدان روند و از امام دفاع كنند.برادرانش هر سه به فيض شهادت رسيدند.

روز عاشورا از ظهر گذشته بود، نبرد ادامه داشت. ياران امام تعدادي در خاك و خون غلتيده بودند. نافع بن هلال، عابس شاكري، حبيب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه، حرّ، جون، زهير بن قين، حنظله، عمروبن جناده و خيلي‏هاي ديگر شهيد شده بودند. تشنگي بر اردوگاه امام حاكم بود.

نوبت به جوانان بني هاشم رسيده بود. علي اكبر نخستين هاشميي بود كه شربت شهادت نوشيد. ديگران هم در پي او رفتند. مظلوميّت، تنهايي و تشنگي بي‏تاب كننده بود. امّا عباس، همچنان پرچم مبارزه را استوار در دست داشت و سايه وار در پي امام حسين بود وخود را سپر حفاظتي او ساخته بود.

تشنگي بر حسين بن علي(ع) غلبه كرده بود. سوار بر اسب شد و به قصد فرات، بر بلندي مشرفِ بر آب بالا آمد. مي‏خواست خود را به آب فرات برساند و رفع عطش كند.عباس هم در برابر او بود و مراقب حضرت. فرمان به سپاه كوفه رسيد كه مانع ورود امام به فرات شوند، چون مي‏دانستند اگرامام آب بنوشد و رمقي تازه كند، تلفاتشان بسيار خواهد بود. گروهي در برابر امام صف آرايي كردند و تيراندازي به سوي امام آغاز شد. پانصد نفر مأمور بر آب بودند و در آن هياهو ميان امام و عباس فاصله انداختند. گرد عباس را گرفتند و او را از حسين بن علي جدا كردند. امّا عباس به تنهايي با آنان درگيري شديدي داشت و مجروح شد و خود را از آن جا به امام رساند


 
حماسة ساحل فرات

براي دلاورِ غيوري همچون عباس، دشوارترين مسؤوليت، ماندن براي نوبت آخر است. براي او كه جاني لبريز از ايمان و قلبي سرشار از شور و شهادت طلبي داشت، ماندن تا آخرين لحظات عاشورا و تحمّل آن همه داغِ برادران و ياران و غربت و مظلوميّتِ سيدالشهدا بسيار سنگين بود، امّا تكليفي بود كه بر عهده داشت.

نيروهاي تحت فرمان عباس به شهادت رسيدند. او به‏ عنوان فرمانده بي ‏سپاه چه مي‏توانست بكند؟ سردار تنها و بي‏ لشكر، احساس تنهايي و دلتنگي كرد. وقتي ديد كه چه ستاره ‏هاي درخشاني بر زمين كربلا افتاده و چه قهرمانان آزاده ‏اي به خون غلتيده ‏اند و برادرن و برادرزادگان و اصحابِ با وفا و مخلص امام بر ريگزار تفتيدة كربلا بر خاك آرميده ‏اند، شوق پيوستن به آنان در درونش التهابي عجيب پديد آوردواشتياق زايدالوصفي به شهادت، او را به حضور امام‏ حسين كشيد تا اجازة ميدان و رخصتِ نبرد نهايي را بگيرد.

امّا امام اجازه نداد و فرمود: «انت صاحبُ لوائي؛ تو پرچمدار مني». يعني اگر تو به ميدان روي و كشته شوي، پرچم اردوي حسيني فرو خواهد افتاد. او به تنهايي براي امام حسين، مثل يك سپاه بود و حامي امام و مدافع خيمه ‏ها و باز دارندة دشمنان از هجوم به زنان و كودكان.

امّا بي تابي عباس براي جهاد و شهادت، بيش از آن بود كه بتوان او را به درنگ وا داشت، با اصرار از امام رخصت ميدان طلبيد و گفت:از اين منافقان دلم به تنگ آمده است، مي‏خواهم انتقام خويش را از آنان بستانم

درست است. داغ آن همه شهيد بر دل عباس نشسته است. دشوار است كه اين شير بيشة شجاعت و نمونة والاي رشادت را نگه داشت. امّا كودكان هم تشنه بودند و صداي العطش آنان بلند بود. عباس هم منصب سقايي و آب‏رساني به خيمه‏ ها را داشت.

عباس خود نيز تشنه بود، امّا وقتي نگاهش به بي‏تابي كودكان امام حسين(ع) و كاروان كربلا مي‏افتاد و چهره‏ هاي زرد و لبهاي خشكيدة آنان و مشكهاي خالي را مي‏ديد و ناله ‏هاي «واعطشاه» را از آن خردسالانِ گريان مي‏شنيد، تشنگي خود را از ياد مي‏برد.

امام از عباس خواست كه حال كه مي‏خواهي بروي، پس آبي براي اين كودكان تشنه فراهم كن: يا از دشمن بخواه يا از فرات بياور؛ آنگاه اين تو و اين ميدان و اين نبرد با اين فرومايگان پست.

اباالفضل به سوي سپاه كوفه رفت. آنان را موعظه كرد، از خشم خدا بيمشان داد و خطاب به ابن سعد گفت:

«اي پسر سعد، اينك اين حسين، پسر دختر پيامبر است. ياران و خاندانش را كشتيد. خانواده و فرزندانش تشنه ‏اند. آبي به آنان بدهيد كه عطش، دلهايشان را كباب كرده است و...».

سخن عباس آنان را به تكاپو وا داشت. همهمه ‏اي ميانشان افتاد. برخي دلشان به رحم آمد و اشك در چشمشان نشست، امّا از آن ميان «شمر» فرياد زد: اي پسر علي، اگر روي زمين همه آب باشد وسس در اختيار ما، هرگز يك قطره از آن هم به شما نخواهيم داد، مگر آن كه تن به بيعت با يزيد بدهيد.

عباس در برابر اين همه فرومايگي و پستي و خبث، چه مي‏توانست بگويد يا چه كند؟ نزد برادرش برگشت و طغيان و سركشي آنان را به عرض امام رسانيد. در همين حال بود كه صداي كودكان را شنيد: العطش... العطش! آب... آب.

عباس ديد كه آنان در آستان هلاكتند، با اين لبان خشكيده و چهره ‏هاي رنگ لاريده و چشمان بي فروغ. عباس زنده باشد و حال كودكان امام، اين چنين؟... سوار بر اسب شد، مشكي به دوش انداخت و شمشير برگرفت و به سمت فرات تاخت وچنان حمله كرد كه حلقة محاصره را از هم دريد و خود را به‏ آب رساند. مشك را پر از آب كرد تا اين ماية حيات و طراوت را به خيمه‏ هاي بي آب و افسرده و لبهاي خشكيده برساند.

سينه اش از عطش مي‏سوخت. آب سرد و گواراي فرات هم پيش چشمانش موج زنان ميگذشت. دست عباس رفت تا كفي از آب بردارد و بنوشد، امّا موج تند يك احساس انساني، موجي از وفا در ضميرش جوشيد، به ياد وصيّت علي(ع) درشب شهادتش و به ياد لبهاي تشنة امام حسين و كودكان عطشان افتاد. بنوشد يا ننوشد؟ اين‏جا بود كه صحنة آزمون وفا پيش آمده بود و جدالِ عقل و عشق:

عقل گفتش تشنه كامي، نوش كن

عشق گفتش بحر غيرت جوش كن

آب گفتش بر صفاي من نگر

قلب گفتش در وفاي من نگر

عافيت گفتش كف آبي بنوش

عاطفت گفتش كه چشم از وي بپوش

تشنگي گفتش تو را سازم هلاك

رستگي گفتش كه از مردن چه باك؟

جان عباس با جان حسين پيوند داشت، يك روح در دوبدن بودند. عباسِ وفادار چگونه از شطّ فرات آب گوارا بنوشد، در حالي كه لبهاي حسين از تشنگي خشكيده است؟ هرگز، اين رسم وفا به برادر نيست. به خود خطاب كرد:

«اي نفس، پس از حسين زنده نباشي! اين حسين است كه در آستانة مرگ و شهادت است و تو آب سرد مي‏نوشي؟! به خدا سوگند، اين هرگز رسم دينداري من نيست.»

و آب را بر فرات ريخت. به ياد عطش حسين، آب ننوشيد تا خودش نيز همچون برادرش لب تشنه شهادت را استقبال كند و به اين صورت، آموزگار راستين وفا باشد.

آب مي‏خواست ببوسد لبت، امّا هيهات

اين سبك مايه، كم از همّت و مقدار تو بود

مشك را بر دوش افكند و راه خيمه ها را در پيش گرفت. امّا نگهبانان شطّ فرات، راه را بر او بستند. عباس چاره‏ اي جز نبرد با آنان نداشت. جنگي سخت ميان سقاي كربلا و آن فرومايگان در گرفت. عباس بن علي گوشه ‏اي از شجاعت خويش را نشان داد. هيچ كس به تنهايي جرأت رويارو شدن با او را نداشت، از اين‏رو به صورت گروهي بر او مي‏تاختند تا در محاصره‏ اش قرار دهند. او نمي‏خواست با آنان رسماً جنگ كند. هدفش آن بود كه آب را سالم به خيمه ‏ها برساند. از هر طرف بر او حمله آوردند و عباس شمشير مي‏زد و راه ميگشود و پيش مي‏ آمد. رجز مي‏خواند و آنان را از دور و بر خود مي‏پراكند. امّا در اين گير و دار، تيغي كه بر دست او فرود آمد، دست راست او را قطع كرد. با از دست دادن يك دست، بي آن كه روحيهء مقاومتش را از دست بدهد به نبرد ادامه مي‏داد و اين گونه رجز مي‏خواند:«به خدا سوگند، اگر دست راستم را قطع كرديد، من تا ابد از دينِ خود حمايت مي‏كنم و از امام راستيني كه يقيني صادق دارد و فرزند پيامبر پاك و امين است»

دستان او در راه شرف و مردانگي قلم شد تا قلم تاريخ، اين فضيلتها را براي او در ساحل رودِ هميشه جاري خوبي‏ها بنگارد. آن دستي كه به حمايت از حق برافراشته شده و به ياري حسين بر خاسته بود و از آن دست، كرم و عطا و بزرگواري مي‏تراويد و رفته بود تا براي خيمه‏ ها آب بياورد، قطع شد، ولي راه او قطع نشد؛ ايمانش استوار بود و هدفش باقي. عباس سوگند خورده بود كه همواره از«دين» و از«امام» پشتيباني كند، بگذار دست هم فداي آن هدف شود. آن قدر كه به رساندن آب به خيمه گاه و سيراب كردن تشنگان علاقه و همّت داشت، براي حفظ جان خويش انديشه نمي‏كرد.

اباالفضل، گاهي نعره مي‏زد و خروش بر مي‏ آورد تا در دل مهاجمان هراس افكند و گاهي رجز مي‏خواند. خروشهاي عباس در ميدان نبرد، عصارة همة فريادهاي درگلو بشكستة حق طلبان بود. عباس، درحالي كه شمشير را به دست چپ گرفته بود، به پيكار خويش ادامه داد.امّا يكي از نيروهاي دشمن به نام حكيم بن طُفيل، كه پشت درخت خرمايي كمين كرده بود، ضربتي بر دست چپ اباالفضل فرود آورد و آن دست هم از كار افتاد. امّا عباس نه از تكاپو افتاد و نه اميدش را از دست داد و اين گونه رجز خواند:

«اي نفس، از كافران نترس! تو را بشارت باد به رحمت پروردگار، همراه پيامبر برگزيدة خدا. اينان با ستم خويش دست چپم را قطع كردند. خدايا اتش دوزخ را به آنان بچشان»

از آن پس، تيري هم به مشك خورد و آب مشك، همراه اميد عباس بر خاك ريخت.

چشمم از اشك پر و مشك من از آب، تهي است

جگرم غرقه به خون و تنم از تاب، تهي است

به روي اسب، قيامم به روي خاك، سجود

اين نماز ره عشق است، از آداب، تهي است

تيري بر سينة عباس فرود آمد. يك نفر هم از اين فرصت استفاده كرده، گرزي آهنين بر سر ‎آن حضرت فرود آورد و لحظه ‏اي بعد،عباس رشيد از فراز اسب برزمين افتاد و در پي ضربات مهاجمان به شهادت رسيد، درحالي كه 34 سال از عمرش ميگذشت.

اين گونه آن حيات نوراني به فرجام خونين شهادت انجاميد وعباس، در كنار آب، پس از جهادي عظيم و نبردي حماسي جان باخت و پيكر خونين و فرق شكافته و دستان بريده ‏اش در ساحل فرات، سندي براي وفاي او شدند.

وقتي حسين بن علي(ع) خود را به بالين عباس رساند و علمدار خويش را غرق درخون و كشته يافت، فرمود: اكنون كمرم شكست و چاره و تدبيرم گسست.

پيكر عباس در ميدان جنگ ماند و امام به خيمه ‏ها بازگشت، با يك دنيا اندوه كه از شهادت برادرش بر دل داشت. بازگشت تا خود را براي لحظة ديدار با خداوند آماده كند و با اهل‏بيت خويش، آخرين وداع را داشته باشد.

اينك كه از آن همه ايثار و ادب و دلاوري و وفا و حقگزاري، بيش از هزار و سيصد سال ميگذرد، هنوز تاريخ، روشن از كرامتهاي عباس بن علي(ع) است و نام او با وفا و ادب و مردانگي همراه است.

آن سردار فداكار با لبي تشنه و جگري سوخته، پا به فرات گذاشت، امّا جوانمردي و وفايش نگذاشت كه او آب بنوشد و امام و اهل‏بيت و كودكان تشنه كام باشند. لب تشنه از فرات بيرون آمد تا آب را به كودكان برساند.

خود از آب ننوشيد و فرات را تشنة لبهاي خويش نهاد و برگشت و دستِ عطش فرات، ديگر هرگز به دامن وفاي عباس نرسيد. اين ايثار را كجا مي‏توان يافت و اين همه فداكاري مگر در واژه ميگنجد و با كلام قابل بيان است؟

دستان اباالفضل(ع) قلم شد و اين دستها براي آزادگان جهان علم گشت و عباس آموزگار بي بديل فتوّت و مردانگي در تاريخ شد.


 
زيارتگاه عشق

خورشيد خونرنگ عاشورا غروب كرد. دو روز پس از آن حادثه، پيكر مطهّر شهيد بزرگ و سالار سپاه حسين(ع)، سقّاي كربلا،علمدار سيدالشهدا، عباس‏بن علي(ع) توسّط گروهي از طايفة بني اسد دركنار نهرعلقمه به خاك سپرده شد. امام سجاد(ع) كه خود را براي دفن پيكر شهدا به كربلا رسانده بود، نوبت دفن بدن امام حسين و عباس كه شد، شخصاً وارد قبر شد و آن دو پيكر خونين را درون قبر گذاشت.

مدفن مقدّس حضرت ابوالفضل(ع) درفاصله‏ اي حدود سيصد متردرشرق قبرمطهّرامام حسين، دريك بلندي در سرراه غاضريّه قرار دارد و مزار او جدا از مرقد سيدالشهدا است تا مركزيّتي براي عاشقان معنويّت باشد و قبله و بارگاه ملكوتي و با صفاي او هم جايي باشد براي ياد خدا و دعا و نيايش تا دستهاي پر نياز و دعا خوان به درگاه پروردگار بلند شود و به نام اباالفضل، كه باب الحوائج است، متوسّل گردد.

مرقد حضرت عباس در كربلا همواره مورد توجّه شيفتگان حق بوده است و زائرانش با خضوع و خشوع و ادب، با چشمي اشگبار و با احترام به مقام والا و جايگاه رفيع اين اسوة وفا و فتوّت، آن را زيارت مي‏كرده و مي‏كنند. و با ارج نهادن به وفا و فداكاري او، از زندگي و شهادت آن سرباز و سردار رشيدِ كربلا الهام ميگيرند و درس غيرت مي‏ آموزند. اين خط، همچنان در فرهنگ شيعي تداوم دارد.

عباس در دل و جان زائران موقعيّتي ويژه دارد. او را به‏ عنوان باب الوائجي كه در حرمش حاجت مي‏دهد مي‏شناسند. مهابت نام عباس در دل دوست و دشمن نهفته است، حتي دوستانش از قسم دروغ به نام او مي‏ترسند و بدخواهان هم از بي احترامي به مزار و زائران و حرم اباالفضل هراس دارند و از قهر و غضب عباس حساب مي‏برند.

چه بسيار بزرگاني كه با ادب در آستان اباالفضل به زيارت خاضعانه پرداخته ‏اند وچه بسيارحاجتمنداني كه با توسّل به او، حاجت خويش را از خدا گرفته‏ اند. زيارت او مورد سفارش وتأكيد پيشوايان دين بوده و براي آن، آداب و دستورهاي خاصّي گفته ‏اند كه در كتابهاي دعا و زيارت آمده است.

محبوبيّت اباالفضل العباس در دل شيعيان از محبّت و احترام ائمّه به آن حضرت سرچشمه ميگيرد. آنان كه عاشقانه براي او نذر مي‏كنند و اطعام مي‏دهند، دلباختگان كرامت و جوانمردي و فتوّت اويند. حضرت زهرا عباس را همچون فرزند خود مي‏داند و به او عنايت ويژه دارد.

يكي از مؤمناني كه همه روزه حرم امام حسين(ع) را زيارت مي‏كرده، امّا حرم حضرت عباس را هفته ‏اي يك‏بار زيارت مي‏كرده است، در خواب حضرت زهرا (س) را مي‏بيند. به آن حضرت سلام مي‏دهد، امّا با بي‏اعتنايي آن بانوي پاك رو به رو مي‏شود. ميگويد: پدر و مادرم فدايت، چه كرده ‏ام كه از من اعراض مي‏كني؟! مي فرمايد: چون تو از زيارت فرزندم اعراض مي‏كني. ميگويد: من فرزندت را هر روز زيارت مي‏كنم. حضرت زهرا(س) مي‏فرمايد: پسرم حسين را زيارت مي‏كني، امّا پسرم عباس را كم زيارت مي‏كني.

تعابيري كه از امام سجاد، امام صادق و حضرت ولي عصر عجل الله فرجه در گذشته دربارة قمر بني هاشم نقل كرديم، جايگاه رفيع او را نشان مي‏دهد و ما را مشتاق زيارتش مي‏سازد.

امام صادق(ع) به سرزمين عراق رفت و پس از زيارت قبر حسين بن علي(ع) به سمت قبر عباس رفت، كنار آن مرقد ايستاد و زيارتنامه‏ اي خطاب به او خواندتا براي ما نيز الگويي براي عرض ادب به ساحت قمر بني‏ هاشم باشد. اين زيارتنامه، كه به روايت ابوحمزة ثمالي، از زبان امام صادق(ع) نقل شده است و متني براي زيارت قبر آن حضرت و ترسيمي از فضايل اخلاقي و جهادي علمدار كربلاست، مفاهيمي همچون تسليم، تصديق، وفا، خيرخواهي، جهاد، شهادت، استمرار راه شهداي بدر و... را مورد تأكيد قرار داده است. دراين جا به ترجمة قسمتهايي از زيارتنامة آن حضرت اشاره مي‏كنيم:

«سلام خدا و رسولان و بندگان صالح خداوند و همة شهيدان و صدّيقان بر تو باد، اي فرزند اميرالمؤمنين!

گواهي مي‏دهم كه تو نسبت به حسين بن علي(ع) آن امام مظلوم وجانشين پيامبر، تسليم بودي و صدق و وفا داشتي.

لعنت حق بر قاتلان تو باد، بر آنان كه حق تو را نشناختند و حرمت تو را زير پا گذاشتند و ميان تو و آب فرات، فاصله افكندند.

شهادت مي‏دهم كه تو مظلومانه شهيد شدي...

من تابع شمايم و نصرتم براي شما آماده است و دلم تسليم شماست.

سلام بر تو اي بندة صالح و شايسته و مطيع خدا و رسول و اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين.

گواهي مي‏دهم كه تو راهي را رفتي كه شهداي بدر، آن را پيمودند و مجاهدان راه خدا در آن راه با دشمنان دين جنگيدند و از دوستان خدا حمايت و دفاع كردند. خداوند، بهترين و بيشترين و كامل‏ترين پاداش به تو دهد.

گواهي مي‏دهم كه تو نهايت تلاش را در اين راه كردي. خداوند تو را در زمرة شهيدان محشور سازد و با رستگاران قرار دهد و بهترين جايگاه را در بهشت به تو عطا كند.

شهادت مي‏دهم كه تو نه سست شدي و نه كوتاهي كردي، بلكه با بصيرت در كار خود عمل كردي، به صالحان اقتدا و از آنان پيروي كردي. خداوند بين ما و بين شما و پيامبرش و اوليايش در منزلهاي بهشتيان جمع كند و ما را با شما محشور گرداند».

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 دی1387ساعت 8:55  توسط سهیل | 
سلام به تو که دوستت دارم و افسوس نمی دانی ...


نمی دانم با چه کلماتی نامه را آغاز کنم ،


چون نمی دانم حرف های دلم را به تو که دوستت دارم ،


به تو که تنها کسی هستی که دریچه های قلبم را به سویت می گشایم

 چگونه بگویم ...
آتش عشقت بر جانم افتاده و هرگز خاموشی بر آن نیست ...


حالا که نیستی مثل مرداب تنهایم ،


مثل مرداب آرام و ساکت و غمگین ...

 
اما این را هم بدان که اگر کنار من باز نیایی


مرا هم چون مرداب سکون و مرگ فرا می گیرد !


مرداب تنهاست و من تنها تر ...


بدون تو در آسمان عشق من نوری نمی تابد و


تمام زندگیم را یکدم رنج و غم فرا گرفته ،


بیا و برگرد و حرف هایم را در نگاهم بخوان ...

 
بخوان و بدان که بی تو شمعی بی پروانه شده ام ...


و نمی دانم طوفان عشق سرکشم را بی تو چه کنم ؟!


تو نیستی تا حرف هایم را به تو بگویم


پس غم بی هم زبانیم را به باد می گویم


تا شاید آن را در گوش تو زمزمه کند و تو را نزد من بازگرداند ...


خواهش خاموشم را در چشم های خسته ام ببین ...


دیشب خیال روی تو به من گفت که تو باز خواهی گشت !


آیا تو این رویای دور را رنگ واقعیت می بخشی ؟


" ... تو با شب رفتی و با شب میای از دیار غربت ،


توی قلب من می مونی پر غرور و پر نجابت ... "


می دانم باز می گردی و تمام کوچه پس کوچه های قلبم را


لبریز از آمدنت خواهی کرد ...


مرا همانگونه ببین که هستم ،


همانگونه که تو را دوست می دارم ...


من از تو آمدن و برگشتنت را می خواهم ،


پس بیا و دست مرا بگیر و از این شهر غربت زده ،


از این شهر غم زده به رویاهای خود ببر ...


و بدان که دوستت دارم و آمدنت را می خواهم ...


به انتهای احساسی آرام می اندیشم ،


به آنچه که آرامشی بزرگ است و تو همان آرامشی ...


پاکی احساس و قلبت ، روحم را نوازش می دهد ...


با وجود تو طراوتی را در وجودم حس می کنم خالی از هوی و هوس ...

 
اما حالا تنها تصویر خیالیم از توست که


همراه با آرامش به من زجر دوری تو را یادآور می شود ...


تو همچون باران پاکی ، پاک و زلال ...


بیا و مرا از عشق سیراب کن ...


تصویر برگشتن تو مرا تا اوج می برد و آرام میکند ...


پس بیا و با من باش ..


برگرد و باز با من باش و با من بمان

 

 

 

شعر عاشقانه ی ابدی

اگر برای تو شعری عاشقانه بخوانم

این شعر تا ابد با تو خواهد زیست

حتی وقی که من دیگر نباشم

یا وقتی که دیگر میان ما عشقی نباشد

شعر عاشقانه بیشتر از آدمها می ماند

عاشقانت تو را ترک می کنند

اما شعر عاشقانه

همیشه با تو خواهد بود

پس بگذار برایت شعری عاشقانه بخوانم!

شعری از اعماق جان٫

که مرا به یاد تو آورد......

شعری که همیشه با تو بماند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 شهریور1387ساعت 18:46  توسط سهیل | 
شکست و دروغ

بعضی وقتا ادما خودشونو گول میزنن.میگن که میتونن مشکلاتو بپذیرن.میگن نباید وقت خودمونو با این جفنگیات تلف کنیم.در صورتی که اگه توی اون موضوعی که شکست خوردن پیروز میشدنو به خواستشون میرسیدن دیگه خواستشون جفنگیات نبود بلکه یه هدف مقدس بود که با تلاش و شکستن شاخ غول بهش رسیده بودن.ما ادما موجودات عجیبی هستیم.حتی به خودمونم دروغ میگیم تا کم نیاریم.نمیدونم شاید اینجوری دوس داریم بگیم که ما قوی هستیم و شکست واسمون معنا و مفهومی نداره ولی دروغ میگیم.هر چقدرم که قوی باشیم شکست شکسته.ناکامی تلخه.ولی ابدی نیست و مهم همینه.هیچ ادمی تا ابد شکست خورده نمیمونه اگه بجنگه.

+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 16:0  توسط سهیل | 
شجاع باش...

حتما شنيده اي كه ترس نوعي مرگ است يا ترس برادر مرگ است...
شايد مانند هزاران جمله ديگر شنيده اي و به سادگي از كنارش گذشتي...
ولي دقت كن!
ترس،مرگ حقيري است كه نابودي كامل تو را در پي دارد!
ترس،ميتواند به تنهايي تمام آينده و آرزوهايت را نابود كند!
ترس،میتواند مانع بزرگی بر سر راهت باشد اگر چه تنها سه حرف است!
پس نبايد ، نبايد ترس و هراس را به وجودت راه بدهي!

بارها ديگران به ما گفته اند ترسو نباش...

باور كن بدون آنكه بداني بسيار شجاع هستي زيرا گاهي اوقات حتي (زيستن) هم حاصل شجاعت است!
درست است كه همه ما با ترس مواجه ميشويم... و تو هم با ترس مواجه خواهي شد...
ولي مهم اين است كه به ترس اجازه بدهي از تو عبور كند!

زماني كه ترس از وجودت عبور كرد و رفت ، به خودت افتخار ميكني...

و در پايان اميدوارم ناپلئون را بشناسي...
شجاعت همچون عشق از ما انتظار رسيدگي دارد.

+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 15:41  توسط سهیل | 

ميخوام برات قصه بگم  قصه ي آشنا شدن

عاشق شدن ، سكوت و غم قصه ي مبتلا شدن

ميخوام برات قصه بگم، بگم از روزا و شبا

خون به دل ما ميكنن اون آدماي پر جفا

گريه ي خون و درد وغم سكوت بين عقل و دل

نداره حرفي عاشقا ،عقلم شده بي آبو گل

قصه ي آشنا شدن، قصه ي آرزو شدن

يادم اومد غريبه اي ، تنها شدن تنها شدن

شب شد و من توي سكوت نگاه گرمت رو ديدم

ميون تاريكي شب گريه ي چشماتو ديدم

اما تو اي رفيق خوب ، نديدي گريه هاي من

اون روز و اون شب نديدي گريه ي بي صداي من

اون كسي كه خوند تو چشات درداتو فهميد با نگاه

اون كسي كه دوست ميداشت ، مواظبت بود با دعا

اون من بودم عزيزكم اما تو نشناختي منو

دعا ميكردم واسه تو دعاي اون مسافر رو

سفر به خير مسافرم دعاي من همراهته

نگاه من به آسمون دعاي من به راهته

يادت باشه حرفاي من، اون شب كه گفتم نازنين

كاشكي بدوني تو يه روز منظور من چي بودهمين

نميتونم چيزی بگم وقتي پر از گلايه اي

منم پر از گلايمو نمونده حرف ساده اي

تنها سكوته بين ما، حرفي نمونده همزبون

گلايه هات زياد شده از دست من ، نامهربون

+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 15:36  توسط سهیل | 
تو که دوستش داری....

پس چرا بهش نمیگی،از چی میترسی؟؟؟....

میدونم به چی فکر میکنی به این که هنوز برای گفتن زود هست....

ولی نه به این فکر کن که اگر دیر بشه چی؟؟؟.....

وقتی از دستش دادی چی؟؟؟.....

وقتی راهی برای برگشت نبود؟؟؟....

به این چیزا فکر کن....

پس نزار دیر شه و از دستش بدی.....

برو بهش بگو که بیشتر از همه دوستش داری........

????????????????????????

+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 15:33  توسط سهیل | 
قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم

جز به تو و به خوبیات به هیچ کسی خو نکنم

قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از این

اسم تو رو داد می زنم تا دم دمای آخرین

قطره به قطره خونم و یک جا به نامت می کنم

دلخوشیهای دنیا رو خودم به فالت می کنم

می برمت یک جای دور می شم واست سنگ صبور

برات یه کلبه می سازم پر از یک رنگی پر نور

روح و دل و جون و تنم، نذر نگاهت می کنم

دنیاها رو فدای اون چهره ماهت می کنم

+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 15:30  توسط سهیل | 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 14:26  توسط سهیل | 
دنيا را نگه داريد مي خواهم پياده شوم.......

 

وقتي خواستم زندگي کنم راهم را بستند

وقتي خواستم ستايش کنم گفتند خرافات است

وقتي خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است

وقتي گريستم گفتند بهانه است

وقتي خنديدم گفتند ديوانه است

دنيا را نگه داريد مي خواهم پياده شوم

+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 14:25  توسط سهیل | 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 23:59  توسط سهیل | 
«یک انسان با جراًت یک جمعیت است»

 

 

«تفکر انسان مانند یک چتر نجات می باشد یعنی تنها زمانی می تواند کار کند که باز باشد»

 

 

«از موفقیت های گذشته خود برای امروز استفاده كنید . شان و حرمت انسانی خود را فراموش نكنید . مشتاقانه به سوی هدف هایتان بروید . همه روزه بكوشید تا از خود انسان بهتری بسازید . هدف های واقع بینانه برای خود بر گزینید»

 

 

«بردباری به عنوان یاری کننده کافی است و اگر بردبار نیستی خود را به بردباری وادار کن»

 

 

«انسان هم میتونه دایره باشه هم یه خط راست. تو می خوای چی كار كنی؟ …تا ابد دور خودت بچرخی یا تا بی نهایت ادامه بدی؟»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 23:55  توسط سهیل | 

ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی میکرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می انداختند. دو سکه به او نشان میدادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد.

هر روز گروهی زن و مرد میآمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد. تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملا نصرالدین را آنطور دست می انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت میآید و هم دیگر دستت نمی اندازند.

ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمیدهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهایم. شما نمیدانید تا حالا با این کلک چقدرپول گیر آورده ام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 23:52  توسط سهیل | 

آن روز که دلم را به نگاهت پیوند زدی باور نمی کردم زود به زود به دلم سر بزنی و مرا از غم ها برهانی، باور نمی کردم که تا آخرش با من بمانی. آن روز که با تو آشنا شدم باور نمی کردم عزیزترین مخلوق خدا دلش برایم تنگ شود و عجیب تر اینکه باور نمی کردم جدایی من از تو برایت گران باشد و نخواهی مرا از خود برانی. اما حالا باور کرده ام که از من به من نزدیکتری و از من به من مهربان تر؛ باور کرده ام دلت برای من، برای گریه های من، برای دلتنگی های من تنگ می شود و من چقدر این دلتنگی را دوست دارم. حالا باور کرده ام چشمهایی نگران من هستند که مهربانیشان را به دنیایی نمی فروشم، چشمهایی با من هستند که با هر کسی نیست و دستهایی برای من رو به خدا می روند که هیچ گاه خالی باز نمی گردند. کاش تو هم باور می کردی آن چشمها مراقب توست و برای باورکردنش تنها کافیست چشمهایت را از غبارهای دنیا بشویی و همه چیز را به گونۀ دیگری ببینی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 23:50  توسط سهیل | 

اینجا ستاره ها همه خاموشند


اینجا فرشته ها همه گریانند


اینجا شکوفه های گل مریم


بی قدرتر ز خار بیابانند


    اینجا نشسته بر سر دو راهی


    دیو دروغ و ننگ و ریا کاری    


    در آسمان تیره نمی بینم


    نوری ز صبح روشن بیداری


+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 23:42  توسط سهیل | 
سلام


کاش هیچ وقت التماست نمی کردم که زنگ بزنی


کاش هیچ وقت به پات نمی افتادم که زنگ بزنی


کاش اون روز میمردم و نمی شنیدم دلیل اصلی رفتنتو


چرا دیگه دوستم نداری


بی معرفت اصلا به من فکر کردی


نگفتی اگه بفهمه واسه چی می خوام برم چی کار می کنه


این بود دوست داشتنت این بود تا آخر کنار هم بودن


گلم چرا چرا منو دوست نداری


می فهمیدم تغییر کردی . بهت گفتم بهت گفتم که عروسکم بگو بگو منو دوست داری یا نه به خدا نارحت نمیشم فقط راستشو بگو من می خوام راستشو بگی . گفتی آره دارم ولی فعلا می خوام درس بخونم چقدر خودمو گول زدم و گفتم اره اون منو دوست داره اون منو داره و حالا می خواد درس بخونه . گفتم آزادت بزارم که مثل من نشی


گفتم ازادت بذارم گفتم حرفی نزنم که ناراحت بشی . تا بشینی راحت درستو بخونی


اصلا باورم نمی شه اینجوری با احساساتم بازی کنی


فهمیدم که دیگه برات ارزش ندارم!


 


فهمیدم که بهم دروغ گفتیو از همه بدتر اینکه گفته بود به جان من راست میگه!


فهمیدم که دیگه صحبت کردن با من برات یه وقت گذروندنه!



فهمیدم برات هیچ اهمیتی ندارم!


خیلی سخته فقط کسی که تو شرایطه من قرار گرفته باشه حرفمو می فهمه



چرا ؟!چرا؟! با من اینجوری کرد!


اخه گناه من چی بود جز دوست داشتنت


جوابه صداقتو یکرنگی من این بود!



 آره من مقصرم!


به خاطر صداقتم !


به خاطر یکرنگیم !


به خاطر اینکه گفتم دوست دارم !



آره از وقتی فهمیدی گرفتارت شدم همه چی عوض شد



چرا؟


فهمیدم دیگه نباید کسی رو دوست داشته باشم!


 


باید مغرور بود!


باید مثل سنگ باشم!


 


دیگه خودمو برا هیچکس نمیشکنم!


الان که دارم این جملاتو می نویسم تمام وجودم می لرزه



هر جوررشده باید اینا رو بنویسم .


دوست دارم داد بزنم آخه به چه گناهی باید اینجوری با احساسات من بازی شه!


 


آره مثل اینکه تو این دوره زمونه یه طرف باید فدا شه !


دیگه چیزی به اسم عشق , دوست داشتن معنی نداره


 


لعنت به من اگه دوباره دچار شم


 خدایا نابود شدم!!!  دارم دیونه می شم  !!!


 ولی با تمام این حرفا به اون بد وبیراه نمیگم چون عاشقونه می پرستمش و دوسش دارم


خودم مقصرم


شاید خودم, خودمو بی ارزش کردم



ولی خودمو هرگز نمی بخشم !


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 23:42  توسط سهیل | 
بچه ها به پنج دلیل دوست داشتنی اند: ۱_گریه می کنند چون گریه کلید بهشته.

۲_قهرکه می کنند زود آشتی می کنند چون کینه ندارند.

۳_چیزی که می سازند زود خراب می کنند چون به دنیا دلبستگی ندارند.

۴_با خاک بازی می کنند چون تکبر ندارند.

۵_خوراکی که دارند زود می خورند و برای فردا نگه نمی دارند چون آرزوهای دراز ندارن

 

 

چقدر عجیبه که تا مریض نشی کسی برات گل نمی یاره ..... تا گریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه.... تا فریاد نکشی کسی به طرفت برنمی گرده ..... تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمی یاد.... خدایا چه جوری بنده هات می خوان بیان طرفت تویی که به هیچ کس نیاز نداری

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 23:41  توسط سهیل | 

عشق تنها میکروبی است که از راه چشم سرایت می کنه.

 

افسوس... آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم و بعد... برای آنچه از دست رفته آه میکشیم

 

 

همیشه حرفی رو بزن که بتونی بنویسیش .چیزی رو بنویس که بتونی پاش امضا کنی.چیزی رو امضا کن که بتونی پاش بایستی

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 23:13  توسط سهیل | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 10:27  توسط سهیل | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 10:25  توسط سهیل | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 10:22  توسط سهیل | 

                                  چند جمله زیبا                         

به همه عشق بورز، به تعداد كمي اعتماد كن، و به هيچكس بدي نكن

 

چنان باش كه بتواني به هر كس بگوئي مثل من رفتار كن

 

براي پيشرفت و پيروزي سه چيز لازم است اول پشتكار دوم پشتكار، سوم پشتكار

 

كسي كه به جلوي رويش نگاه نمي كند عقب مي ماند

 

همه كساني كه با تو مي خندند دوستان تو نيستند

 

ميراثي گران بهاتر از راستي و درستي نيست

 

اشخاصي را كه از فرصت هاي مناسب زندگي خود كمال استفاده را مي برند خود ساخته مي گويند

 

خوش بين باشيد اما خوش بين دير باور

 

زينت انسان در سه چيز است ؛ علم، محبت، آزادي

 

كسي كه خوب فكر مي كند لازم نيست زياد فكر كند

 

هیچ وقت مغرور نشو،چون برگها درست موقعی می ریزن
که فکر می کنن طلا شدن

 

شنوا ترین گوش آن است که صدای عبور ثانیه ها را
خوب می شنود.

 

اینگونه زندگی کنیم:شاد اما دلسوز،ساده اما زیبا،مصمم اما بی خیال،
متواضع اما سربلند،مهربان اما جدی،عاشق اما عاقل.

 

نذاز تو اسیر زندگی بشی،بلکه زندگی رو اسیر خودت کن.

 

همیشه بلند بخند تا یادت بمونه که تو خوشبخت ترین
آدم روی زمینی.

خوشبختی داشتن چیزی که می خواهید نیست،بلکه
خواستن آن چیزی ست که دارید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 10:19  توسط سهیل | 
سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
منشین در پس این بهت گران
مدران جامه جان را مدران
مکن این خسته در این بغض درنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است
دیدی آنرا که تو خواندی به جهان یارترین
چه دل‌آزارترین شد چه دل‌آزارترین؟
نه همی سردی و بیگانگی از حد گذراند؟
نه همین در غمت اینگونه نشاند؟
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زیسته‌ای سرد مکن
با غمس باز بمان
سرخ رو باش از این عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 21:55  توسط سهیل | 
اگه سبزم اگه جنگل اگه ماهي اگه دريا اگه اسمم همه جا هست
روي لبها توکتابا
اگه رودم رود گنگم
اگه بودا اگه پاک اگه نوري به صليبم اگه گنجي توي خاک
واسه تو قد يه برگم
پيش تو رازي به مرگم
اگه پاکم مثل معبد اگه عاشق مثل هندو
مثل بندر واسه قايق
واسه قايق مثل پارو
اگه عکس چهل ستونم
اگه شهري بي حصار
واسه ارش تير اخر واسه جاده يه سوار
واسه تو قد يه برگم
پيش تو رازي به مرگم
اگه قيمتي ترين سنگ زمينم توي تابستون دستاي تو برفم
اگه حرفاي قشنگ هر کتابم
براي اسم تو چندتا دونه حرفم
اگه سيلم پيش تو قد يه قطره
اگه کوهم پيش تو قد يه سوزن
اگه تنپوش بلند هر درختم
پيش تو اندازهي دگمه ي پيرهن
واسه تو قد يه برگم
پيش تو رازي به مرگم
اگه تلخي مثل نفرين
اگه تندي مثل رگبار
اگه زخمي زخم کهنه
بغض يک در رو به ديوار
اگه جام شوکراني تو عزيزي مثل اب
اگه ترسي اگه وحشت مثل مردن توي خواب
واسه تو قد يه برگم پيش تو رازي به مرگم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 21:50  توسط سهیل | 
عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام بخوردی و تا سحر ختمی بکردی . صاحب دلی بشنید و گفت : اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی ، بسیار از این فاضل تر بودی

 

مهربان باش و دوست بدار...شاید که فردایی نباشد

 

بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم....... باشد که نباشیم و بدانند که بودیم.....

 

در نگاه کساني که پرواز را نمي فهمند هرچه بيشتر اوج بگيري کوچکتر خواهي شد

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 21:49  توسط سهیل | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 18:1  توسط سهیل | 

به نام خدا

بهش نگین که من چقدر دوسش دارم

                        برای بردن دلش کوهو رو شونم میذارم

بهش نگین دیوونه چشاش شدم

                       مست همه شیطونیاش عاشق خندهاش شدم

اگه بفهمه عاشقم میره و پیداش نمیشه

                        کی میدونه عاقبت این دل زارم چی میشه

اگه بگم دوسش دارم قلبشو پنهون میکنه

                         پیش چشای عاشقم رقیبو مهمون میکنه

بهش نگین که من چقدر دوسش دارم

                            برای بردن دلش کوهو رو شونم میذارم

بهش نگین دیوونه چشاش شدم

                         مست همه شیطونیاش عاشق خندهاش شدم

.............................................................................................................

ای پدرم ای آرام جانم

                        ای که با بودنت امید دارم

ای پدرم ای تکیه گاهم

                        ای که تا تو نباشی ترس افتد به جانم

ای پدرم ای گل خوشبوی من

                       کنارم باش تا تنها نباشم

تو را دوست می دارم

                      تا زمانی که زنده بمانم

         تقدیم به پدر گلم که از بودنش محروم هستم و تقدیم به پدری که حالا با بودنش

                         مرا امیدوار میکند

                                            پدرم همیشه دوستت خواهم داشت.

..........................................................................................................................................

ای مرگ به من گوش بده

                            به من که در این دنیای وانفسا به تو فکر میکنم

ای مرگ همه از تو میترسند

                          آری من هم از تو میترسم

ای مرگ چرا تو رعب انگیز هستی؟

                            چرا چرا چرا............؟

ای مرگ من میدانم که چرا

                         همه از تو در هراسند

ای مرگ میدانی چرا؟

                     به تو میگویم که تا شاید کمی دل رحم تر شوی

ای مرگ تو عشق را میکشی

                     آری عشق ما انسانها را

ای مرگ از تو خواهشی دارم

                       خواهش که برای تو دشوار است میدانم

ای مرگ اگر می خواهی ما را بکشی

                        ما را وابسته عشق مکن

ای مرگ اگر میخواهی ما را بکشی

                         زمانی ما را بکش که عاشق نشدیم

ای مرگ زمانی ما را بکش

                         که از عشق خود سیر شده باشیم

آری از عشق خود سیر شده باشیم

                       سیر سیر سیر.............

یا که در عشق شکست خورده باشیم

                       شکست شکست شکست..............

آری آن زمان زمان مرگ ماست

 

                        زمان بی عشقی ما بی عشقی................

 ........................................................................................................................................

میخوام پرواز کنم.....

اون لحظه رو تصور میکنم که تو آسمون بین ابر ها  پرواز میکنم.....

خداوندا !....

ای خدای مهربونم از تو نمی خوام بال و پری برای پرواز به من بدی....

من از تو میخوام به من انگیزه  بدی تا ذهنم ،فکرم و وجودم رو از نگرانی ها پاک کنم.....

و در آرامش پرواز کنم.....

پس ای خدای مهربون من کمکم کن....

?...

...........................................................................................................................................

یه قلب کوچولو دارم که تمام دنیای من شده.....

تمام امیدم تپش این قلبه کوچولوی عاشق هست....

آره با این امید زندگی میکنم...قلبی که عاشق مهربونشه....

اون مهربونی که حالا میدونم خیلی دوستم داشته و داره....

اون خدای آسمونیه من اون مهربون که هیچ وقت تنهام نذاشت...

مهربونی که وقتی نا امید میشدم تو راهم یکی رو قرار میداد که اون خوب میتونست به من امید بده....

خدای من میدونم قبل از این که این نوشته ها رو بنویسم میدونستی که من عاشق تو هستم....

ولی این نوشته هارو مینویسم که پیش همه فریاد بزنم دوست دارم.....

آره من همون دخترکی هستم که یه روز هر چی از دهنم بیرون اومد بهت می گفتم....

ولی حالا فریاد میزنم که خدای من عاشقت هستم .....مهربونم دوستت داره....

به من کمک کن و این انگیزه رو برای عاشق موندن ازمن نگیر....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 17:45  توسط سهیل | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 17:32  توسط سهیل | 
 به جای آنکه به تاریکی لعنت بفرستید ، یک شمع روشن کنید.

بردن همه چیز نیست ؛ امّا تلاش برای بردن چرا

افتادن در گل و لای ننگ نیست. ننگ در این است که آنجا بمانی.

خوشبختی یعنی هماهنگی با حوادث روزگار

داشتن پشتکار ، تفاوت ظریف بین شکست و کامیابی است.

: وقتی آنچه داریم می بخشیم ، آنچه نیازمند آنیم دریافت خواهیم کرد

عاقل آنچه را که می داند ، نمی گوید ؛ ولی آنچه را که می گوید ، می داند.

باید از بدی کردن بیشتر بترسیم تا بدی دیدن.

انسان همچون رودخانه است ؛ هر چه عمیق تر باشد ، آرام تر و متواضع تر است.

مشکلات خود را بر ماسه ها بنویسید و موفقیت هایتان را بر سنگ مرمر

 کسی که از هیچ چیز کوچکی خوشحال نمی شود ، هیچگاه خوشبخت نخواهد شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 16:43  توسط سهیل | 

 

کفشهایم کو......؟

دم در چیزی نیست.

لنگهً کفش من اینجا ها بود .

زیر اندیشه این جاکفشی

مادرم شاید دیشب، کفش خندان مرا،

برده باشد به اتاق.

که کسی پا نتپاند در آن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 16:40  توسط سهیل |